تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - مطالب ابر خاطرات

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392-11:40



درست یک سال پیش، همین روز و همین لحظه ها بود که بالاجبار توی نمازخونه ی پادگان، توی صفوف منظم و چینش 4گوش دقیقی نشسته بودیم و به خزعبلات یه آقای روحانی ای گوش میدادیم به اسم حاج آقا ذورالنور که پسوند ثقیل "نماینده اسبق رهبری در سپاه پاسداران" رو یدک میکشید... (سابقه قبلی  )

احتمالاً در جریان هستید که ایشون کلاً آدم خوش صحبتی هستند و مثل غالب روحانیای حکومتی دیگه، رویای یه تریبون و کلی آدم سرتاپا گوش نشسته پای اونو دارن! 
حدود سه ساعت از تکلم انفرادی ایشون گذشته بود که بعد از یه آنتراک و یه کیک و ساندیس سپاهی، مجری خوش لباس برنامه (که بعداً متوجه شدم از سرگردهای پادگان خودمون بود) اومد بالا و پیشنهاد پرسش و پاسخ شفاهی داد!

حالا تصورشو بکنید، وسط هزار نفر سرباز و درجه دار سپاهی، توی پادگان محصور و همه رقمه محافظت شده، از کنترل و ثبت ورود و خروج گرفته تا 4تا دوربینی که یه بند توی نمازخونه ی بزرگ پادگان مشغول ضبط همه چیز بودن، شما بخای بری از قلب و رهبر اصلی –البته با پیشوند "سابق"- تشکل منسجم و صاحب قدرت و پرنفوذ سپاه سوال بپرسی! سپاهی که شنیدن اسمش هم واسه خیلیا رعب آوره.
گذشته از اینا سربازای امریه به جهت شرایط خاصشون غالباً جانب احتیاط رو به شدت رعایت میکنن و تو اون شرایط خاص اوج محافظه کاری رو میشه از این جماعت دید!

خلاصه منِ جوگیر تو اون شرایط یهو با شنیدن دفاع مسخره حاج آقا از اندیشه های والای شهید مطهری، جو اعتراضی و سیستم دانشجو بازیای زمان دولت اصلاحات گرفتم و بلند شدم بعد از یکی دو تا دوست بسیجی که "خواستار محاکمه و اشد مجازات برای سران فتنه" و این حرفا بودن رفتم پشت میکروفون!
آقای مجری آروم توی گوشم گفت: "جناب سرهنگ فلانی (رئیس میگن، چی میگن؟... همونِ پادگان) میگن سوالو خشک و با استرس نپرسین..." گفتم ای به چشـــــم :)

با یه لبخند ملیح اجازه خواستم سوال اولو بپرسم و بعد از حوابش برم سراغ دومیش!
با یه استدلال ساده ی آماتورانه ی فقهی-حقوقی منم مث برادرای بسیجیمون خواستار محاکمه اون دو عزیز درحصر شدم. منتها با یه تفاوت اساسی نسبت به اون دو تا بسیجی! ذورالنور از این حرف بدش اومد ولی به روی خوش نیاورد و با قدری خزعبل بافی دیگه جواب داد.

دومیشو با یه مقدمه کوتاه از صحبتای امام خمینی در مورد استاد مطهری و تشریح مختصر از نقش اندیشه های ایشون توی خط دهی و رهبری فکری-ایدئولوژیکِ مردم که آرمان های انقلابی رو رسم میکرد شروع کردم و فقط دو-سه خط از کتاب "آینده انقلاب اسلامی" شهید مطهری نقل کردم (اینجا) و در کنارش یه توصیف کوچیک از شرایط حال حاظر حکومت و... بعد هم تو مایه های "فامیل دور" گفتم من دیگه حرفی ندارم و نشستم!!!!!

بگذریم دیگه چیا گفتم، فقط همین که از اون به بعد هر پاسدار و حتی سربازی مارو میدید یه متلکی، ارعابی چیزی میومد! یه عده از سربازا هم البته با هر بار دیدن من تو پادگان یه دست مریزاد میگفتن و این بود داشتان تابلو شدن من در دورا ن آموزشی خخخخخخ:) در حدی که توی شلوغی حرم امام رضا با لباس شخصی هم که بودم از این متلکا و... خلاصی نداشتم!!!

دوس داشتم حال داشتم عکس العمل و حرفای ملتو مینوشتم. فقط اینو بگم: مسئول گردان فرداش منو برد دفتر و از سوابق فعالیتای دانشگاهیم جویا شد و بعدش کلی نصیحتم کرد! مربی عقیدتیمون هی ازم سوال میپرسید سر کلاس و اگه نمیجوابیدم میگفت "خوب اون بالا که میری بلبل زبون میشی، حالا زبون نداری واسه اینا؟"... :)

هرچند جوگیری و کله داغی تحسین نداره، ولی خواسم بگم دلم واسه اون روزا تنگ شده وگرنه من باب خود ککه پنداری نزدم این حرفارو!

دلم واسه اون جلسات تحمیلی، سروصداهایی که ما صف آخری ها توی صبحگاه از خودمون در میاوردیم، اجتماع های شبانه و غیر قانونی توی آسایشگاه و... تنگ شده. واسه بستن بند پوتین موقع شنیدن دعای عهدِ ساعت 4:30 و بعد از نماز جماعت اجباری صبح. واسه کل کل ها و اذیت و فحشایی که بچه ها به ارشد مشهدی میدادن. واسه والیبال های عصر و صف تلفن کارتی و انگشتی که ساب میرفت از بس 0913200... رو میگرفت و هی قطع میشد.... واسه پیچوندن صبحگاه به بهونه طول کشیدن نظافت دفتر گردان، واسه دودره کردن ورزش صبح و قایم شدن تو سرویس بهداشتیا، واسه پست های تنبیهی به مابهای همون گلاب کردن ها....
... واسه بوی کافور توی سلف و واسه عطر گیرای یاس های دم ورودی پادگان...

یه آقای سرهنگی یه جمله بامزه گفت بهمون:
درمورد دو تا چیز، هیچوقت از کسی چیزی نپرسید: یکی در مورد گیر آوردن نوار فیلم سخنرانی و مابقی متن حرفای امام خمینی تو بهشت زهرا... یکی هم در مورد استفاده از کافور تو غذای پادگان ها!!!




شنبه 5 اسفند 1391-12:26




"borderline" و "rainy night in paris" و "read my name" و "carry me" و "natasha dance" کریس دی برگ

"elixir" و "raindrops" از Axiom of choice

"addicted" و "not in love" انریکه

"my immortal" و "hello" اونسنس

"fields of gold" استینگ

"soledad" و "swear it again" وستلایف

"dance me to the end of love" و "i'm your man" لئونادرو کوهن

دو تا آهنگ از گی گی آگوستینو (گمونم: "la passion" و "another way" بود اسماشون)

"diffrent drum" پیتر گابریل

"pure love"  و "broken angel" آرش

"ode to life" (طبیبان را ز بالینم برانید) رعنا فرحان

"مگه فرشته هم بده" و "عطر تو" و "نازی" ابی

"دل خسته" بهنام صفوی

"آفتاب مهربانی" محمد اصفهانی

"محاکمه در خیابان" رضا یزدانی

اکثر قریب به اتفاق آهنگای TM bax

"بازم کمه" از یاس :)

"گل گندم" ایوب قلعه

"بری باخ" منصور :D

 "کارعمل مطرب دل" (از "بی تو به سر نمی شود") و "ای شادی آزادی" و تعداد زیاد دیگه ای از کار های استاد شجریان

تصنیف "در عاشقی" (از قاف عشق) علیرضا قربانی

"پرنده ها" (از به تماشای آبهای سپید) حسین علیزاده

تصنیف "خورشید آرزو" (از خورشید آرزو) همایون شجریان

"وطنم ایران" از همون آلبوم وطنم ایران گروه شیدا (لطفی - معتمدی)

"هالیلی" (از "آوازهایی از باغ ایران") مهسا وحدت

ترانه "دیباچه" (از بنام گل سرخ) و "شکایت دل" و "ساغر" (از دریای بی 
پایان) و تصنیف "خوشه چین" و "افسون سخن" و "سبکبار" (از مایه ی ناز) سالار عقیلی

...............................................................
هیچی دیگه، اینا رو بگوشم روااااااانی میشم وحشتناک!
خوشحال و آروم و دپ و ضربی و... شون هم میسوزونن منو!
مثلاً این "گل گندم" یه آهنگ خوشـــحالیه ها، بگوشمش دپ میشم :(

پی نوشت:
دوس دارم برم عروسی وحید و کیمیا رو، تنهام، کسی نیس بام بیاد اهواز :'(



یکشنبه 8 مرداد 1391-01:32



دبستان بودم؛ توی خرداد امتحانای من زود تموم می شد و خواهر برادر بزرگتر قاعدتاً تا یه مدت بیشتری امتحان داشتن! این جور مواقع من تبدیل می شدم به یه عنصر مزاحم و یه سد بزرگ جلوی موفقیت تحصیلی اونا! بچه انرژی داره، شر و شور داره؛ تازه امتحاناش تموم شده، تابستونش شروع شده و از قدیم گفتن: "تابستونه،فصل بازی و خنده!" نمی تونه مث یه آدم 50-60 ساله صبح تا شب صمن بکم بشینه تا خواهر برادرش درس بخونن که!!

بابا مامان ما هم که فرهنگی و حســــــاس رو درس خوندن... مجبور می شدن یه پلیتیک  بزنن! صبح زود مادر جان ما رو بیدار می کرد و می بردتم با خودش مدرسه! وای که چه دهنی از من صاف می شد؛ 5ساعتو باید تو دفتر مدرسه تحمل می کردم و الکی سر خودمو گرم می کردم؛ مامان هم که دنبال کارا خودش...
میرفتم تو حیاط مدرسه؛ دخترا می اومدن باهام بازی می کردن سرم گرم می شد! وای که چقد تنقلات می خوردم اون روزا از دست دانش آموزا!!* ولی خوب بازم سختم بود.
این بود که سعی می کردم یه جوری راه دومو به مامان اینا تحمیل کنم که عبارت بود از اقامت چند روزه تو "هتل مامان بزرگ"! هر سال خونه یکدوماشونو انتخاب می کردم، مثلاً تنوع می دادم به  زندگی!

"مامان بزرگ آبادانیه" خونه اش نزدیک تر بود، یه جورایی بیشتر هوامو داشت، تلویزیون رنگی داشت و چند تا فاکتور مثبت دیگه!
اون یکی مامان بزرگم –خدابیامرز- تلویزیون رنگی نداشت، خونه اش دور تر بود، مستاجر داشت... اما یه ویژگی خیلی مهم داشت: به چشم مهمون بهم نگاه نمی کرد، بهم فرمون می داد، همون چیزیو که واسه خودشون می پخت واسه منم بود و... واسه همینا هم خیلی باهاش راحت تر بودم.
خلاصه...

هر سالی که اونجا بودم پاتوقم میشد زیرزمینشون و گشتن تو اسباب وسایل قدیمی و با این چیزا خودمو سرگرم می کردم. خود مامان بزرگم سواد نداشت. از رو کتابای بابا بزرگ "قصص الانبیا" و کتابای مذهبی می خوندم واسش، اونم دعام می کرد!!

اصلاً چی دارم میگم؟ میخواسم یچی دیگه بگم!!!
یه رادیو کوچیک داشتم؛خیلی هم دوسش میداشتم! مدام رادیو گوش می دادم اون روزا! عچق رادیو داشتم. حتی گاهاً خیلی بیشتر از تلویزیون. یادمه یه هدفون هم از یه دستفروشه خریده بودم 500 تومن! انقد خوب بود؛ یه رنگ سبز فسفری نازی هم داشت...
بابابزرگ و مامان بزرگ طبق عادت یه عمر زندگیشون، شبا زود می خوابیدن. من دراز می کشیدم، هدفونو میذاشتم تو گوشم و رادیو می گوشیدم... اونم رادیو جوان!
این همه سال رادیو گوش دادم، این همه برنامه؛ از این برنامه های شاد که یه لحظه سکوت لاش نمی رفت رو آنتن؛ ساعت 12 تا 12:30 "ترانه های درخواستی" و... خلاصه همه جورش. بعد گمونم ساعت حول و حوش 1 یه برنامه ای اون روزا شروع میشد که بدفــــــــــــرم عاشقش بودم! "خیابان نقره ای شب"
هر شب یه ریتم و آیتمایی داشت. یه شب جدی جدی، یه شب طنز... هر شب هم یه اکیپی تولید و اجراش می کردن. از بین روزای هفته هم یه شبش بود خیلی دلبری می کرد ازم. گمونم چهارشنبه ها!

بعضی وقتا می شد نصف شب چنان به خنده ام مینداخت که قاه قاهمو نمی تونستم کنترل کنم و مامان بزرگ بیچاره رو زهره ترک می کردم!!**
بگذریم! اومدم بگم یه اکیپ خیلی باصفا و باحالی داشت. اسماشونو اکثراً فراموش کردم فقط بینشون همینا رو یادمه: خشایار؛ بنفشه رافعی و فرشید منافی!!!!
خشیایارو نمیدونم چی شد و کجا رفت. بنفشه رافعی رو هم تا همین چند وقت پیش ازش خبری نداشتم تا پارسال یهو از شبکه اصفهان صداشو شنیدم. البته از تلویزیون! بعضی شبا مجری "هشت بهشت" بود. وای که چقــــــد صداش قشنگ و نابه!!
اما فرشید منافی:
اونم گمونم پارسال پریسال بود که از رادیو فردا سر در آورد! یه مدت هر شب "رادیو پسفردا" اجرا می کرد و "منبرانه"هاش کلی صفا می داد به ملت... بعد نمی دونم چی شد دیگه گوشش ندادم!!! تا همین چند وقت پیش که یه دوستی کلی فایلاشو دانلودیده بود و بهم داد!
فی حیص المجموع ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن همه وراجی کردم که بگم هر چند به پای خیابان نقره ای شب نمی رسن؛ حیفه این رادیو پسفردا، از دست ندین!
بیا:


پ.ن:
*: به یاد اون روزا که دختر خانومای جوون بیسکوئیت بهم تعارف می کردن
**: بابا بزرگ بنده خدا گوشاش سنگین بود؛ریلکس می خوابید!
***: رونوشت به"پرزیدنت آتروپات" که یه مدتی خراااااااب رادیو جوان بود!



چهارشنبه 7 تیر 1391-01:06



شاید آوردن دو ماه آزگار خدمت تو یه پست یه کار واقعاً نشدنی باشه؛ ولی من تصمیمشو دارم هرچند میدونم نمیتونم. به قول حسن سمنانی: "من دییه نئی تونم!"

نه میدونم از کجا بگم و نه حتی چیاشو بگم! سرما و آفتابِ سوزنده ی کوهستان چشیدناشو بگم یا لذت ویوو های ناب بینالودو که شصت تا عکسای نشنال جئوگرافی می ارزید؟
 از آدمای مضحک و بادمجون دور قاپچیش بگم یا دوستای باصفا و فهمیده ی دسته اول گروهان 202 گردان امام علی؟ رنگین کمونای نیم دایره ای و کامل و پررنگ و حتی گاهاً دوتا قوس کامل موازی که بعد از یه بارون لطیف دلبری می کرد و خوراک خوردن یه چای لیوانی با لیپتون های چای داخله بود...
 بادهای شدید و رعد وبرق هایی که هممونو از شکستن شیشه های قدی درِ آسایشگاه می ترسوند!

 فرمانده گروهانی که تقریباً همه ازش ناراضی بودن و از اون طرف سرهنگی به اسم موسوی که منش نرم و مناعت طبعش به عنوان یه فرمانده گردان روز آخر کاری کرد که بچه های خسته و داغون چنان صلواتی واسه سلامتیش بفرستن که از میدون صبحگاه تا آسایشگاه ها همه شیشه ها رو بلرزونه!

بی خوابی ها، ورزش های اجباری و ملال آور بعد از نماز صبح که خوراک دودر کردن بود و از شش تا پیچوندن یکیش لو می رفت و میشد بانی پست تنبیهی!!! وبعد باز هم سمبل کردن همون نگهبانی ها!

 الان تصمیم گرفتم دوتا پستش کنم و این پست رو بذارم واسه توصیف کلاسا:
کلاسای عقیدتی سروان زَرقانی گل و خنده رو که از ردیف دوم به بعد کلاس رو "خوابگاه" می کرد؛ جوری که انگار گرد مرده پاشیده می شد رو کلاس. چیزی که زرقانی قشنگ میدید اما خستگی رو می فهمید و هیچی به روی مبارکش هم نمی آورد!
بهداشت و جنگ نوین و مربی با اخلاق و بامعلوماتش، سروان ترشیزی دوست داشتنی که قرار بود یه کاری واسه ما بکنه و ...!
کلاسای سیاسی! جلسات اول سرگرد بخشی خوش تیپ() و جلسات آخر که به بی منطق گوئی ها و تفسیر به رای های حرص آور یه ستوان جوون و پرچونه (---) گذشت و دستم که ناخودآگاه بعد از یکی از همین جلسات به دفترم به خط درشت تحریر فرمود که: "خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد..."
 حتی با وجود یه همچین استادی و فی حیص المجموع برآورد من از همه ی این جلسلات، فهم و اطمینان این نکته بود که "منطق و فهم و وجدان و صداقت خیلی از اساتید سیاسی توی دل یه پادگان نظامی از مجموعه سپاه، به همه ی مدیران صدا و سیما می چربه"! به عبارتی یه ساعت و نیم کلاس سیاسی و تمام پرگوئی های تک سو نگر سپاهی ها رو گوش می دم ولی دو دقیقه اخبار صدا و سیما رو نمی تونم تحمل کنم -

حفاظت اطلاعات و حرافی های پر جذبه و شیرین "واعظی" که شاید اگه بفهمه اسم خودش و این همه مربی رو تو یه وبِ به همین بی بضاعتی و گوجولوئی آوردم کله امو می کنه و اندر باب لزوم رعایت اصول حفاظت کلامی و اینترنتی و عدم اطمینان به امنیت فضای پابلیش نت مفصّل حدیثی آغاز می کنه که اون ورش ناپیدا. منم میگم "...این حجم انبوه اطلاعات جمع آوری نسبتا ساده ای داره ولی حسابشو بکنید پردازش این حجم، مستلزم هزینه کردن چه سرمایه و زمانی هستش! مث این می مونه که بگن کف حسینیه رو با اون جارو برقی جارو بزن. در عرض چند دقیقه انجام میشه. ولی حالا بیان بگن این خورده آشغال های مثلاً کاغذ رو جدا کن یه طرف بذار،پرزها رو یه طرف و خلاصه همه چی رو تفکیک و دسته بندی کن! ببینید چه کار دشوار و زمان بریه..."

سروان قاضی که به دیده اکثر بچه ها گل سرسبد مربی ها بود و کلاسای سلاحش که اصولاً محدود میشد به کلاشینکف روسی و تکنیکای کار باهاش.

سلاح عملی که همون میدون تیر خودمون میشد و با طی یه مسافت حدوداً 4کیلومتری بهش می رسیدیم. هر مرتبه 16تا فشنگو با کلاشینکوفای نو بزن و نمره اشو بگیر و همون مسافتو برگرد!

کلاسای پیاده روی با تجهیزات کامل تو آرایش ستون،2 هر دفه کلی راه رفتن داشت و خیز و پیام رسانی و... و پیاده روی های شبانه که لذت خاصی داشت. تو تاریکی و سکوت بامزه با اون هوای تمیز و صاف نیشابور که آدم حس می کرد می تونه ستاره ها رو تو مشتش بگیره!
ما هم که آخر صف، همیشه صفا و بگو بخندی داشتیم. چه تو صف رفتن به میدون تیر و چه پیاده روی ها...

واما کلاسای آمادگی جسمانی! بخشی که ترس اصلی من قبل و اوایل خدمت بود!!!! تمرین های سخت و نفس گیـــــــــــــــر! چرت گفتم! تمرین های دو نیمه استقامت 3200 و دو سرعت! هفته ای 3 جلسه حدوداً... و من هنوز فکری ام چجوری من می تونستم بدوم؟؟؟ نکته: بر روح پر فتوح سروان دستجری درود که انقدر اصولی تمرین می داد و بعد کلاس هیچ خستگی ه به تنمون نمی موند هیچ؛ کلی هم –بی اغراق- احساس انرژی و طراوت داشتیم و امان از وقتی که یه نفر دیگه جای ایشون می اومد کلاس...

کلاسای سخت تاکتیک عملی که مربی های محترمش واسه اداره ی راحت و –به قول خودشون- "حفظ شاکله" نظامی گری اول هر جلسه با بهونه و بی بهونه با چهره های درهم کشیده وعبوس، دستور تنبیهی می دادن و البته تهدید به بیشتر "تمرین" دادن هم که از الزامات و الگوهای تدریسشون بود! ... تاخیر توی حضور سر کلاس یعنی بدو-بخواب یه گروهان 140 نفره روی یه زمین خشن و پر از سنگ و کلوخ! و همین هزینه ی گزاف "چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید".  جناب سروان احمد خان دستجردی با اون حالات تصنعی و آمیخته به طنزمستور و لحن بانمک و شوخی های خشکی که از همشون بوی تند تهدید توی ذوق می زد و فکاهی های مستتر این تهدیدهاش لبخند به لبامون می آورد! "رزمدار اول پاسدار مهدی الهی پور" عزیز که با یک سوم اون چهره ی ناراحت و حالات عصبی به همون خوبی و دقت کلاسو اداره می کرد...

تاکتیک تئوری، توی مجتمع کلاسی شهید مفتح که مثل همه ی کلاسای مجتمع کلاسی، چُرت نیمروزی رو چاشنی همیشگی داشت، اما هراسِ مربی، مث یه چوب کبریت بین پلک ها از وصال این دو تا مشتاق حسرت به دل ممانعت می کرد و به گاهِ بی حواسیِ یه نفر، آزمونِ بی پاسخ یه سوال بی ربط و ناگهانی مطرح میشد. پرسشی که مخاطب رو از پیش شکست خورده و محکوم تجسم می کرد... گفتیم کویت کجای عراق بود؟

و آخر هم کلاسای مسخره و مشمئز کننده ی آداب سروان احمدی و عباس سوقندی که ثانیه ثانیه اش به ضم همه بچه ها یه ساعت میشد و دستورا و تمرینای ملالت زای آداب نظامی و چرندیاتی مثل رژه و "بحث احترامات" و...

علی ای حال من فکر می کردم خدمت و آموزشیش، همش ورجه وورجه و سینه خیز و کلاغ پر باشه! گاهی کلاس رفتن واسه آدم میشه نعمت!!!!!!

پ.ن: دیدم متن زیادی طولانی و حوصله بر شد؛ خواستم با این اسمایلی ها مثلاً جذبه بدم!!