رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب بنده حقیر که همون علی حسن زاده سورشجانی سابق می باشم :) اینجا هم "چاردیواری اختیاری" جدید منه. ربطی به اسمی که اون بالا نوشته نداره ولی اون اسمی که اون بالا نوشته به من ربط داره! دوسش دارم :) فعلاً خودمم نمی دونم چه فازی داره اینجا. فقط ببخشید اگه وقتتونو پا خوندن یه چرند از ذهن من هدر دادین! http://charcoal.mihanblog.com 2017-11-22T02:12:33+01:00 text/html 2014-08-04T12:47:32+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده در بیان ستایش و هم نکوهش تنبلی http://charcoal.mihanblog.com/post/25 <div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">راستش اول آمدم بگویم تنبلی اِل است و بل است و چس ناله کنم و "آفت" بناممش و چند تا "تنبلی به جبر می آید" و "تنبلی خر است" بگویم و دکتر نشدن و رتبه یک کنکور نشدنم را بیاندازم گردنش...</font></div><div><font size="2">بعد دیدم یک جورهایی بی انصافی و یک طرفه به قاضی رفتن است! و گفتم بگذار جایی هم از آن تمجید و تعریف بشود و اینجا ذکر خوبی کنیم ازش!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">شرح خیرش اینکه: تنبلی خوب است، شیرین است بد مصب! آفت که نیست اصلاً؛ حتی یک جایی شنیدم میگفتند تنبلی بختک است که می افتد روی آدم و آدم را از همه چیز می اندازد. تنبلی بختک هم نیست. اگر قرار هم باشد بختک باشد و بیفتد رویت، اصلاً "طناز طباطبایی" است! آدم دوست دارد وقتی افتاد رویش، آنقدر آن زیر بماند تا بمیرد! البته بابت این طرز نگاه از این بانو اگر روزی دیدمش عذرخواهی خواهم کرد؛ می گویم بگذاردش پای یک طناز مجازی از نوع "عروسک پشت پرده" صادق هدایت!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">الحق اگر خودمان را گول نزنیم، دنیا دنیای تنبل هاست! سیر روند علمی بشر مگر غیر از نیل به حداکثر تنبلی است؟ اتوپیایی که میگویند مگر جایی غیر از آنجاست که تویش بدو بدو و سگ دو برای نان نباشد و هرکس سهم خودش را داشته باشد و بنشیند یک گوشه و حالش را ببرد؟ من حتی فکر می کنم نهایت "تکامل" را هم جایی غیر از گوریل – میمون – نئاندرتال – آدم باید جست. این "خرس تنبل" ها را دیده اید؟ شاهکار خلقتند لامصب ها؛ حداقل تحرک و حداکثر لذت!!! نه که بگوئید عوضش "عقل و خرد و اندیشه و شعور" و اینها را ندارد که ناراحت می شوم! اگر شعور و تعقل نداشت انقدر راحت زندگی می کرد؟!!؟</font></div><div><font size="2">خلاصه اینکه تنبلی یک چیز خیلی خوبی است. هیچ چیز در این دنیا لذت بخش تر از تنبلی کردن نیست! دراز بکشی روبروی کولر (ترجیجاً از این کولر گازی های دو تکه، که نمیدانم اسم درستشان چیست) و آنقدر خنکت بشود که پتو لازم شوی و بسُری بروی زیرش و صبح تابستانه ات را ظهر کنی و اگر هم خسته شدی چشم هایت را ببندی و بخوابی. بعد ناهارت را بخوری و این بار بنشینی روی "زمین" و کنترل را بگیری دستت و بالا پائین کنی و هم اخبار گوش کنی و هم کلیپ ببینی و به دلبرکان کلیپ ها دقت کنی و خلاصه به همین چیزها دل خوش کنی و وقت را قشنگ و با لذت بگذرانی. در همان حال و هوا یک سیگار روشن کنی و همینطور بالاااا-پائیـــــن تا وقتی که نخ سوم را روشن کردی ببینی از تکیه گاهت یک متر پائین تر آمده ای و الان فقط گردنت به پشتی است و از گردن به پائین افقی هستی! با یک جهش خودت را سر جای اولت بگذاری؛ یا نه، بروی یک چای بریزی (البته چای از آن اندک استثنائات است که تنبلی بر نمی دارد و فراخ بازی در بیاوری مجبور به خوردن چای نپتنی می شوی که .... خیلی گند است خلاصه!) القصه یک چای دم کرده بریزی و باز تنوع بدهی، بروی سربخت نت و مدینه فاضله تنبل ها در دنیای مجازی که همان فیسبوک است. فیسبوک که پا را از بوکمارک و ریدر ها فراتر گذاشته و آدم را از خبر خوانی و فید دوستان را چک کردن هم راحت کرده و نهایت انرژی اش چرخاندن اسکرول موس است. بعد یک دست تخته آنلاین بازی کنی و اگر باختی آن را هم ول کنی و یک استتوس بگذاری و مثل یک ماده پاندای چاق بنشینی ببینی چه کسی لایکش می کند و چه کسی کامنت مسخره می گذارد تا بخندی! وبدین منوال بگذرانی تا شب!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">علی ای حال دنیای آرمانی همین است! کدام مرد است که بتواند انکار کند نهایت فانتزی هایش چنین چیزی است؟ اصلاً دنیایی که صف نان و آشغال دم در گذاشتن و اداره رفتن نداشته باشد به چه کسی نمی سازد؟! ذکور عزیز، مگر نه این است که اگر سنتی هم فکر کنید، می بینید فانتزی اتان می شود یک مبل بزرگ راحتی که مثل یک پادشاه صفوی لم داده اید رویش و دو کنیز شانه هایتان را می مالند و هلو برایتان پوست میکنند و... الی آخر!؟ (البته در بعضی افراد دیده شده انگور را حبه حبه در دهان گذاشتن خوشتر است که ما کلهم به دید و فیوریت خودمان می گویم و حتی این پُستمان را هم درگیر هیچ فانتزی تنبلانه ی زنانه ای نمی کنیم)</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">منتها همه اینها یک بدی دارد و آن هم اینکه: شوربختانه شدنی نیستند! یعنی بشر هنوز به آن حد از تکامل نرسیده که به این سبک زندگی برسد. و این می شود که طبق همان روال عادت وار ما ایرانی ها (که از قضا خیلی هم خوبیم و آخرت همه ی آی کیو های کره ی زمینیم و حتی یک آدم کله گنده ای در ناسا هم ایرانی است و یک جراح خیلی کاردرست هم ایرانی است) مجبور می شویم تنبلی را بعد از اینکه به عرشش بردیم با مخ به فرشش بکوبیم و برسیم به بدگوئی اش و انداختن همه بدبختی ها به گردنش و گله کردن و این قبیل چیزها!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">فلذا ذیلاً گلایه های خویش را از آن عزیز فوق الذکر و مقام دست نایافتیِ رسوخ کرده در "من" ؛ با مخاطب قرار دادن "من" به عنوان مامن و میزبانی مانا برای تنبلی بدین شرح عنوان می دارم:</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">1-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>آقای "من" عزیز، یادت هست خیلی قبل تر ها یک سری قول هایی به اینجانب داده بودی در باب "یک گهی شدن" در این مملکت و لااقل دست و پا کردن یک شغل حسابی و نون و آبدار؟! خب اینکه الان سه ماه است کانهو افلیج ها دراز کشیدی در خانه و سقف را نگاه می کنی که نشد نون و حقوق و خانه و ماشین و زن و زندگی که! از صالح بیاموز لطفاً که قدش تا لاله ی گوش توست و با آن همه دغدغه های سیاسی اجتماعی، الآن همه اش را گذاشته سر کوزه و آبش را هم نمی خورد حتی، پس انداز می کند جایی و فقط کوزه را هی پر می کند و بدینسان الآن هم زنش را دارد، هم کار و خانه و ماشینش ( که گمانم الان 70-80 میلیونی بیارزد!) پس برو کار می کن لطفا –جهت استحضار و اقدام لازم-</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">2-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>اصلاً منِ عزیزتر از جان! کار سخت است، حق داری، لااقل بیا و برو پی یک هنری، چیزی که دوستش داری! صدایش را که باید خدا می داد و مصلحت دانست سهم تو را هم، نصف بدهد به همایون و نصف به محمد معتمدی؛ پس برو یک سازی یاد بگیر بزنی، نُتی بخوانی و برای دل خودت بزنی که انقدر خوابیدی، تنوعی بشود حداقل...</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">3-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>تو قرار بود لااقل یک کار را در زندگی ات تر و تمیز و بی چونه انجام بدهی و آن یاد گرفتن یک زبان چسکی بجز "زبان مادری ات" بود (که القصه زبان "پدری ات" هم با آن هماهنگ بود و نشد حداقل بشوی مثل این محسن سیفی که اقلاً یک لری هم کنار فارسی بلد است یا مثل آن فاطمه که درست است فارسی اش به آدمیزاد نرفته ولی خب یک ترکی که زبان پدری اش است را که خوب حرف می زند!) اگر یادت باشد کف مطالباتت این بود که چار تا کتاب را زبان اصلی بخوانی و... هه <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif">&nbsp;یادش بخیر ، حتی میخواستی بعد از انگلیسی، زبان سوم را هم نِیشنِ تورینی حرف بزنی!&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">4-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>اصلاً قبلی ها را بیخیال، این تن بمیرد، می مردی همان درس پیزوری ات را ادامه می دادی و یک دکتری چیزی از آب در می آمدی که صبح بروی آزمایشگاه و بعد ناهار بروی چهار تا جقله بچه را درس بدهی و آخر برج با جیب نسبتاً پرپول بروی عیال را سورپرایز کنی و سالگرد ازدواج هم با یک مسافرت شمالی یا همچین چیز چسکی خوشحالش کنی؟</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">5-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>خیر سرت یک نقطه ریزی از اعماق سلول های متروکه ی خاکستری مغزت می بینم یک زمانی دلت میخاسته بورس شوی بروی خارجه و هی سر بالا بگیری و فخر بفروشی که: هم مخم مثل ساعت کار می کند و آنجا مثلاً &nbsp;"بیوانفورماتیک" درس می دهم و هم کنار علم و پژوهش، "ویک اند" ها می روم ساحل آزاد و آدم کون لخت از نزدیک می بینم و حتی کارم آنقدر درست است و آنقدر چشم و دل سیرم که بدون اینکه مجبور شوم دولا دولا راه بروم یا دست هایم را جلوی مایو بگیرم از وسط خانم های بیکینی پوش و گاهاً "بیکینی هم نپوش" رد می شوم و آب از آبم تکان نمی خورد!؟</font></div><div><font size="2">&nbsp;</font></div><div><font size="2">مگر تو چه کم از آن "آرش موکوزی" داشتی که دبیرستان تحویلش نمی گرفتید و بعد از دیپلم رفت "اِل ای" و دو هفته بعد عکسش را با آن پیرهن خنده دارش، دست در گردن کامران-هومن برایت فرستاد؟ همان دوست گرامی را می گویم که بعد از چند سال یک آلبوم در فیسبوکش شیر کرد به اسم "ایران- سامر 2013" و وقتی با هم بیرون رفتید بحث ازدواج شد و گفت "من دست روی هر دختری بگذارم با کله قبول می کند" و بعد دلیل این همه اعتماد بنفسش را که پرسیدی جواب داد "همین که اقامت امریکا بدهمش بزرگترین "پوینت" است" ... و این "پوینت" هنوز هم کنار آن ابروهای برداشته و دماغ چسب زده اش از ذهنت پاک نمی شود؟! یا ترتمیز تر و بدون این اَشکال چندش آور؛ چقدر کمتر از محسن بودی که حالا از دولت نروژ پول سیگار نکشیده و مشروب نخورده اش را هم میگیرد و همه اش را قلفتی کنار حقوق زنش می ریزد در یک حساب و پس انداز میکند و در عین حال کیف دنیا را هم می کند؟</font></div><div><font size="2">اگر اشتباه نکنم تمام این رویا به جاده نائین-اصفهان و گشت زدن بدون دولا دولا راه رفتن وسط این پارک بانک استان شاهین شهر ختم شد،نه؟</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">6-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>کدام مرد است که بعد از "قد" که بیشتر یک چیز خدادادی است، دلش یک هیکل خوش فرم و شکم شش تکه نخواهد؟ کدام مرد است که دلش نخواهد حکایت آن جمله معروف؛ گونی به تن کند و کت خدا تومنی مارک به نظر بیاید؟! کدام مرد است، اعم از مجرد و متاهل ، که دلش نخواهد همینطوری در خیابان که راه می رود دخترها برایش غش و ضعف بروند؟! خب پسر جان، با این شکم آویزان و قوز 20 درجه ای ات کدام پتیاره ای با دیدن تو آب از لب و لوچه اش راه می افتد و انگشت جای نارنج می برد و سیکلش به هم می ریزد؟</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">7-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>آقا، مرگ من بیا و یک رویای نسبتاً فراموش شده ات را عمل کن، هفته ای هم یک غزل حفظ کنی من راضی ام! انقدر سخت است؟</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">8-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>اصلاً آقای علی آقا، بیخیال همه اینها، منظم کردن فایل های هارد و بررسی کردن بوکمارک و استارید آیتم هایی که از شونصد سال پیش مانده اند یا دست به سر و گوش این فولدر داکیومنت ها کشیدن که دیگر انقد التماس خواهش نمی خواهد! خودت رویت می شود وقتی می روی آن تو، انقدر خرتوخر فایل ها ریخته اند روی هم و مثلاً یک شعر هجو از سعید بیابانکی کنار یک پست از این سایت مرحوم تورجانِ علی اشرف فتحی است؟! نه خدائیش؟!!؟</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">علی ای حال من و این قامت رشید تنبلی که چه شیرین و چه تلخ سایه اش بر سرم سنگینی می کند، سالهاست در کش و قوس و گیر و دار مصالحه و جنگیم و اگر روزی تکلیف ایران و اروپا یا ایران و روسیه عیان و مشخص شد، رابطه ما هم که به نوعی ازهمین جنس است و سالها خراج ملک ری داده ام دروازه ورودی "ماتحت" را تا قدری بسته تر شود و با غیر این حالت فراخی یک جوری با هم زندگی مسالمت آمیز داشته باشیم، سر و سامان می گیرد!</font></div><div><font size="2">اصلاً حالا که اینطور شد، الآن که دیر وقت شد، یک روزی می آیم و &nbsp;درست و حسابی زیرآب این تنبلی را می زنم و از بدی هایش مفصل می گویم و از قبلش هم گونی گونی سنجد و خرمالو در خانه می گذارم به حساب پدافند غیرعامل که یک وقت زورش به من نرسد قصد کند انتقام بگیرد!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">شاهین شهر / چهارشنبه 1 مرداد 93 / 2:30 صبح</font></div><div><br></div> text/html 2014-02-10T08:34:18+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده موشجا - موشنا http://charcoal.mihanblog.com/post/24 <div><div><font size="2">" فردا تکلیف همتونو روشن میکنم.." این را آقا معلم گفت و رفت. با قدم های محکم و با صدا رفت و پشت سرش در را به &nbsp;نشانه عصبانیت بست!</font></div><div><font size="2">آقا معلم چند وقتی بود که دیگر حوصله نداشت. تند خو شده بود. بد اخلاق شده بود و مهربانی سالهای دورش گویی به کل از خاطرش رفته بود. اصلاً آن آقا معلم سابق نبود!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">&nbsp;سرمایی سر جایش لرزید. بغض کرده بود. بغضی که انگار با تم تلخ و سوزنده نفرت آمیخته بود. بچه ها همگی ترسیدند. از صدای کفش های مقتدر آقا معلم سر جایشان سیخ شدند و کسی سرش را هم تکان نداد.</font></div><div><font size="2">از دیروز کپل و نارنجی در انباری مدرسه حبس شده بودند و در این دو روز حتی رنگ آفتاب را هم ندیده بودند. آقا معلم قصد اخراجشان را داشت، آشپزباشی وساطت کرده بود که آقا معلم با چند خروار منت و تهدید به انباری کفایت کرده بود.</font></div><div><font size="2">دم دراز چشمان متحیر و گرد شده اش را مالاند. رو کرد به عینکی و چند لحظه بعد بغضش ترکید. عینکی بغلش کرد و گفت: "نگران نباش، ما هم خدایی داریم"</font></div><div><font size="2">گوش دراز سری چرخاند و گفت "خدای آقا معلم..." حرفش را خورد، انگار خودش هم دوست نداشت ادامه اش را!</font></div><div><font size="2">دم دراز گفت "خب آخه چرا؟" و آب بینی اش را بالا کشید. کسی حرفی نزد. کسی چیزی برای گفتن نداشت. کسی درست نمی دانست کپل و نارنجی چکار کرده اند. کسی درست نمی دانست آقا معلم مهربان چرا این روزها انقدر گزنده و بداخلاق شده است.</font></div><div><font size="2">آشپزباشی از پنجره ی رو به حیاط کلاس نگاهشان می کرد.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">¶</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">آن روز تلخ گذشت. شب هرکدام از بچه موشها در خلوت خانه هایشان به اتفاقات احتمالی فردا فکر میکردند و نجواهای آرام و مملو از التماسشان را سمت خدای کوچکشان می فرستادند.</font></div><div><font size="2">مادر گوش دراز سرش را از قند های خورد شده بلند کرد. نگاهی به پسر دلبندش که زیر کرسی عرق کرده بود ولی می لرزید انداخت. ترس را در چشمان پسرکش دید. بدون آنکه چیزی بپرسد، گفت "نگران نباش، خدا بزرگه". گوش دراز لبخندی تصنعی زد و در دل گفت" خدای آقا معلم..."</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">¶</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">صبح شد. هوا سرد ولی لطیف بود و آفتاب مدرسه مهربانانه پوست صورت بچه ها را گرم می کرد. آشپزباشی از در مدرسه داخل شد. بچه موشها دوره اش کردند. آشپزباشی لبخند پرامیدی میزد و بچه های ترس زده را آرام میکرد. "نگران نباشید، کسی کاری با شما ها نداره؛ نگران نباشید، درست میشه؛ نگران نباشید...؛ نگران نباشید...؛ نگران نباشید..."</font></div><div><font size="2">بچه ها آرام تر شدند. "نگران نباشید" های خشک و خالی آشپزباشی دلگرمشان کرد.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">دم دراز به سمت خوشخواب که گوشه حیاط چرت میزد دوید و با تشر چرتش را پاره کرد. "الان وقت خوابه؟" خوشخواب اهمیتی نداد و فقط یقه ی کاپشنش را بالاتر کشید و باز چرت زد. دم دراز عصبی شد، داد زد "بس کن خوشخواب، دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره، توروخدا پاشو دیگه، پاشو یکاری بکنیم..." اینها را گفت و ساکت شد! با ناامیدی چند لحظه ایستاد و بعد برگشت سمت اجتماع بچه ها. دست عینکی را گرفت و کنار کشید. عینکی با تعجب نگاهش کرد و همراهش رفت. دم دراز آهسته در گوشش پچ پچ کرد "اینطوری که نمیشه، کپل و نارنجی گناهشون چیه؟ هر چی بوده خب همه با هم بودیم"... . بچه ها از دور، چشمان گرد دم دراز و عینکی را می دیدند که با آن شور و حرارت به آهستگی و پچ پچ وار حرف می زندند. گوش دراز خواست سمتشان برود و از حرفهایشان سر در بیاورد که یک دفعه صدای در مدرسه آمد. آقا معلم ورودی در ایستاده بود و سایه درازش روی سر بچه ها افتاده بود. گوش دراز سریع پرید کنار عینکی و دم دراز. لحظه ای بعد آقا معلم راه افتاد به سمت ایوان مدرسه. زنگ را زد و پشت میکروفون ایستاد. یک لحظه بلبشو شد، بچه ها همه سریع و هول زده به صف شدند. حتی خوشخواب چنان سریع آمد که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش خواب بوده!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">لحظه ای همه جا ساکت بود. کسی حرفی نمیزد و از ورجه و وورجه بچه گانه هر روزه ی سر صف خبری نبود. آقا معلم شروع به حرف زدن کرد. آرامتر شده بود. از عصابانیت و صورت گرگرفته دیروز چندان خبری نبود. لحنش مهربانتر شده بود ولی باز حرف، همان حرف های دیروزی بود. کسی نمی دانست خوشحال باشد یا از ماندن آقا معلم سر حرفش بیشتر از قبل بترسد.</font></div><div><font size="2">چند دقیقه ای آرام نطق کرد و با "بفرمائید سر کلاسهایتان" حرف هایش را تمام کرد!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">¶</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">"دم باریک"</font></div><div><font size="2">-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>حاضر</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">"دم دراز؟!"</font></div><div><font size="2">دم درااااز؟</font></div><div><font size="2">-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>غایب...</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">"سرمایی؟"</font></div><div><font size="2">-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>حاضر آقا</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">"عینکی؟"</font></div><div><font size="2">عینکی؟"</font></div><div><font size="2">عینکی کجاس؟!؟!</font></div><div><font size="2">-<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>اجازه نیستش</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">"عجب.. گوش دراز؟"</font></div><div><font size="2">" گوش دراز؟؟؟؟؟؟"</font></div><div><font size="2">"گوش دراز دیگه کدوم...ی رفته؟!"</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">آقا معلم باز هم گر گرفت! سرخی چشمهایش از ردیف آخر و از عمق چرت های خوشخواب هم پیدا بود. چشمهایش را باریک کرد و چند لحظه به عمق فکری رفت و حواسش پرت شد. یک دفعه جرقه ای در ذهنش زد و باریکی چشمایش گشاد شد و اینبار گشادی و درشتی چشمهایش بود که بچه ها را می ترساند. مشخص بود &nbsp;فکرعجیب یا بدی آنطور چشمانش را باز کرده بود. سریع از جایش پرید. به سمت بیرون کلاس رفت. ولوله کلاس را پر کرد. بعد از چند لحظه صدای داد و فریاد بلند شد. آقا معلم بر سر آشپزباشی فریاد می کشید و از کپل و نارنجی سراغ میگرفت! سیل سوال های غضب آلود و طلبکارانه از دهانش روان بود "کجا رفتن؟! چطور در انبارو باز کردن؟ اون سه تا توله موش احمق کوشون؟..." از قصور آشپزباشی حسابی عصبی بود!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">آشپزباشی کمی ترسیده بود، به "خدای آقا معلم و بچه ها" فکر می کرد و سرش را پائین انداخته بود تا آقا معلم چشمهایش را نبیند؛ چشمانش برق می زد.&nbsp;</font></div><div></div></div> text/html 2013-11-06T08:18:25+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده سال هجریه http://charcoal.mihanblog.com/post/23 <span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>این سری دلمان خواست خودمان بگوئیم و ضبط کنیم و آپلود و شیر کنیم...<div>"هل من.." حوصله داشته باشه هفت دقیقه و هفده ثانیه صدای نخراشیده ی ضبط شده ی ما -که خودمون هم از آن بیزاریم- گوش دهد؟!<iframe width="100%" height="166" scrolling="no" frameborder="no" src="https://w.soundcloud.com/player/?url=https%3A//api.soundcloud.com/tracks/118792717"></iframe></div><div><br></div><div><br></div><div><hr>پ.ن:<br>در عجبم چطور 7:77 نشد!!!!!!!</div> text/html 2013-09-07T09:30:52+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده وبلاگستان http://charcoal.mihanblog.com/post/22 31 آگوست رو روز جهانی وبلاگ گذاشتن<div>9-16 شهریور رو هم میگن هفته وبلاگ نویسی ایرانی (ظاهرا اولین پست وبلاگی ایران تو این حول و حوش نوشته شده)</div><div>اصولاً وبلاگ از اون چیزائیه که مثلاً اگه امام خمینی باش آشنایی داشت یه جمله در موردش میداشت تو مایه های "..این وبلاگی یک چیز خوبی است..."</div><div>بعد header کلی وبلاگ ارزشی هم میشد!!!</div><div><br></div><div>حالا!</div><div>علی ای حال نظر بنده هم همینه که وبلاگ کلاَ یک چیز خوبی است... منتها دو-سه چیز بدی هم دارد:</div><div>اول: دیدن و خوندن وبلاگ و پست های یه عزیز فوت کرده! (که البته سایت های اجتماعی و... هم درگیر این موضوع هستن!)</div><div>دوم: دیدن و خوندن پست های خود آدم وقتی که توی یه رابطه بوده و اون پست ها حول و حوش اون احساس و اون دنیای خاص بوده...</div><div>سوم: وبلاگ آدم وقتی هیچی نداره توش و داره لایه لایه رسوب میکنه و فسیل میشه!</div><div><br></div><div>اینجاس که فکر آدم درگیر این میشه که رد پای آدما تا چه حد و تا کجا و تا کی باید پابلیش توی نت بمونه؟!</div><div><br></div><div><br></div><div>سال دیگه اگه این موقع من نبودم... این باشد برای یادگاری و درگیزی ذهنی شما :)</div> text/html 2013-05-02T08:10:01+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده بوی کافور عطر یاس 2 http://charcoal.mihanblog.com/post/21 <div><font size="2">درست یک سال پیش، همین روز و همین لحظه ها بود که بالاجبار توی نمازخونه ی پادگان، توی صفوف منظم و چینش 4گوش دقیقی نشسته بودیم و به خزعبلات یه آقای روحانی ای گوش میدادیم به اسم حاج آقا ذورالنور که پسوند ثقیل "نماینده اسبق رهبری در سپاه پاسداران" رو یدک میکشید...&nbsp;</font><a href="http://hassanali.blogfa.com/post-69.aspx" target="_blank" title=""><font size="2">(سابقه قبلی&nbsp;</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><span style="font-size: small;">&nbsp;)</span></a></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">احتمالاً در جریان هستید که ایشون کلاً آدم خوش صحبتی هستند و مثل غالب روحانیای حکومتی دیگه، رویای یه تریبون و کلی آدم سرتاپا گوش نشسته پای اونو دارن!&nbsp;</font></div><div><font size="2">حدود سه ساعت از تکلم انفرادی ایشون گذشته بود که بعد از یه آنتراک و یه کیک و ساندیس سپاهی، مجری خوش لباس برنامه (که بعداً متوجه شدم از سرگردهای پادگان خودمون بود) اومد بالا و پیشنهاد پرسش و پاسخ شفاهی داد!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">حالا تصورشو بکنید، وسط هزار نفر سرباز و درجه دار سپاهی، توی پادگان محصور و همه رقمه محافظت شده، از کنترل و ثبت ورود و خروج گرفته تا 4تا دوربینی که یه بند توی نمازخونه ی بزرگ پادگان مشغول ضبط همه چیز بودن، شما بخای بری از قلب و رهبر اصلی –البته با پیشوند "سابق"- تشکل منسجم و صاحب قدرت و پرنفوذ سپاه سوال بپرسی! سپاهی که شنیدن اسمش هم واسه خیلیا رعب آوره.</font></div><div><font size="2">گذشته از اینا سربازای امریه به جهت شرایط خاصشون غالباً جانب احتیاط رو به شدت رعایت میکنن و تو اون شرایط خاص اوج محافظه کاری رو میشه از این جماعت دید!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">خلاصه منِ جوگیر تو اون شرایط یهو با شنیدن دفاع مسخره حاج آقا از اندیشه های والای شهید مطهری، جو اعتراضی و سیستم دانشجو بازیای زمان دولت اصلاحات گرفتم و بلند شدم بعد از یکی دو تا دوست بسیجی که "خواستار محاکمه و اشد مجازات برای سران فتنه" و این حرفا بودن رفتم پشت میکروفون!</font></div><div><font size="2">آقای مجری آروم توی گوشم گفت: "جناب سرهنگ فلانی (رئیس میگن، چی میگن؟... همونِ پادگان) میگن سوالو خشک و با استرس نپرسین..." گفتم ای به چشـــــم :)</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">با یه لبخند ملیح اجازه خواستم سوال اولو بپرسم و بعد از حوابش برم سراغ دومیش!</font></div><div><font size="2">با یه استدلال ساده ی آماتورانه ی فقهی-حقوقی منم مث برادرای بسیجیمون خواستار محاکمه اون دو عزیز درحصر شدم. منتها با یه تفاوت اساسی نسبت به اون دو تا بسیجی! ذورالنور از این حرف بدش اومد ولی به روی خوش نیاورد و با قدری خزعبل بافی دیگه جواب داد.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">دومیشو با یه مقدمه کوتاه از صحبتای امام خمینی در مورد استاد مطهری و تشریح مختصر از نقش اندیشه های ایشون توی خط دهی و رهبری فکری-ایدئولوژیکِ مردم که آرمان های انقلابی رو رسم میکرد شروع کردم و فقط دو-سه خط از کتاب "آینده انقلاب اسلامی" شهید مطهری نقل کردم&nbsp;</font><a href="http://hassanali.blogfa.com/post-49.aspx" target="_blank" title="از این چیزا">(اینجا)</a><font size="2">&nbsp;و در کنارش یه توصیف کوچیک از شرایط حال حاظر حکومت و... بعد هم تو مایه های "فامیل دور" گفتم من دیگه حرفی ندارم و نشستم!!!!!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">بگذریم دیگه چیا گفتم، فقط همین که از اون به بعد هر پاسدار و حتی سربازی مارو میدید یه متلکی، ارعابی چیزی میومد! یه عده از سربازا هم البته با هر بار دیدن من تو پادگان یه دست مریزاد میگفتن و این بود داشتان تابلو شدن من در دورا ن آموزشی خخخخخخ:) در حدی که توی شلوغی حرم امام رضا با لباس شخصی هم که بودم از این متلکا و... خلاصی نداشتم!!!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">دوس داشتم حال داشتم عکس العمل و حرفای ملتو مینوشتم. فقط اینو بگم: مسئول گردان فرداش منو برد دفتر و از سوابق فعالیتای دانشگاهیم جویا شد و بعدش کلی نصیحتم کرد! مربی عقیدتیمون هی ازم سوال میپرسید سر کلاس و اگه نمیجوابیدم میگفت "خوب اون بالا که میری بلبل زبون میشی، حالا زبون نداری واسه اینا؟"... :)</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">هرچند جوگیری و کله داغی تحسین نداره، ولی خواسم بگم دلم واسه اون روزا تنگ شده <u>وگرنه من باب خود ککه پنداری نزدم این حرفارو</u>!</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">دلم واسه اون جلسات تحمیلی، سروصداهایی که ما صف آخری ها توی صبحگاه از خودمون در میاوردیم، اجتماع های شبانه و غیر قانونی توی آسایشگاه و... تنگ شده. واسه بستن بند پوتین موقع شنیدن دعای عهدِ ساعت 4:30 و بعد از نماز جماعت اجباری صبح. واسه کل کل ها و اذیت و فحشایی که بچه ها به ارشد مشهدی میدادن. واسه والیبال های عصر و صف تلفن کارتی و انگشتی که ساب میرفت از بس 0913200... رو میگرفت و هی قطع میشد.... واسه پیچوندن صبحگاه به بهونه طول کشیدن نظافت دفتر گردان، واسه دودره کردن ورزش صبح و قایم شدن تو سرویس بهداشتیا، واسه پست های تنبیهی به مابهای همون گلاب کردن ها....</font></div><div><font size="2">... واسه بوی کافور توی سلف و واسه عطر گیرای یاس های دم ورودی پادگان...</font></div><div><hr></div><div><font size="2">یه آقای سرهنگی یه جمله بامزه گفت بهمون:</font></div><div><font size="2">درمورد دو تا چیز، هیچوقت از کسی چیزی نپرسید: یکی در مورد گیر آوردن نوار فیلم سخنرانی و مابقی متن حرفای امام خمینی تو بهشت زهرا... یکی هم در مورد استفاده از کافور تو غذای پادگان ها!!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><br></div> text/html 2013-02-23T08:56:02+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده نوستالژیک ترین آهنگا و یاد ایام جوانی و یونی! http://charcoal.mihanblog.com/post/20 <div><br></div><div>"borderline" و "rainy night in paris" و "read my name" و "carry me" و "natasha dance" کریس دی برگ</div><div><br></div><div>"elixir" و "raindrops" از Axiom of choice</div><div><br></div><div>"addicted" و "not in love" انریکه</div><div><br></div><div>"my immortal" و "hello" اونسنس</div><div><br></div><div>"fields of gold" استینگ</div><div><br></div><div>"soledad" و "swear it again" وستلایف</div><div><br></div><div>"dance me to the end of love" و "i'm your man" لئونادرو کوهن</div><div><br></div><div>دو تا آهنگ از گی گی آگوستینو (گمونم: "la passion" و "another way" بود اسماشون)</div><div><br></div><div>"diffrent drum" پیتر گابریل</div><div><br></div><div>"pure love" &nbsp;و "broken angel" آرش</div><div><br></div><div>"ode to life" (طبیبان را ز بالینم برانید) رعنا فرحان</div><div><br></div><div>"مگه فرشته هم بده" و "عطر تو" و "نازی" ابی</div><div><br></div><div>"دل خسته" بهنام صفوی</div><div><br></div><div>"آفتاب مهربانی" محمد اصفهانی</div><div><br></div><div>"محاکمه در خیابان" رضا یزدانی</div><div><br></div><div>اکثر قریب به اتفاق آهنگای TM bax</div><div><br></div><div>"بازم کمه" از یاس :)</div><div><br></div><div>"گل گندم" ایوب قلعه</div><div><br></div><div>"بری باخ" منصور :D</div><div><br></div><div>&nbsp;"کارعمل مطرب دل" (از "بی تو به سر نمی شود") و "ای شادی آزادی" و تعداد زیاد دیگه ای از کار های استاد شجریان</div><div><br></div><div>تصنیف "در عاشقی" (از قاف عشق) علیرضا قربانی</div><div><br></div><div>"پرنده ها" (از به تماشای آبهای سپید) حسین علیزاده</div><div><br></div><div>تصنیف "خورشید آرزو" (از خورشید آرزو) همایون شجریان</div><div><br></div><div>"وطنم ایران" از همون آلبوم وطنم ایران گروه شیدا (لطفی - معتمدی)</div><div><br></div><div>"هالیلی" (از "آوازهایی از باغ ایران") مهسا وحدت</div><div><br></div><div>ترانه "دیباچه" (از بنام گل سرخ) و "شکایت دل" و "ساغر" (از دریای بی&nbsp;</div><div>پایان) و تصنیف "خوشه چین" و "افسون سخن" و "سبکبار" (از مایه ی ناز) سالار عقیلی</div><div><br></div><div>...............................................................</div><div>هیچی دیگه، اینا رو بگوشم روااااااانی میشم وحشتناک!</div><div>خوشحال و آروم و دپ و ضربی و... شون هم میسوزونن منو!</div><div>مثلاً این "گل گندم" یه آهنگ خوشـــحالیه ها، بگوشمش دپ میشم :(</div><div><hr></div><div>پی نوشت:</div><div>دوس دارم برم عروسی وحید و کیمیا رو، تنهام، کسی نیس بام بیاد اهواز :'(</div> text/html 2013-01-22T04:25:43+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده زمستون http://charcoal.mihanblog.com/post/19 <span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span>زمستونو دوس دارم؛ همه چیشو دوس دارم، هرچند تازگیا سرمایی شدم و باعث میشه بگم: سرماشو نه!!!<div>برفو دوس دارم، یخ زدن آب ها تو جوب و پارکو دوس دارم. شکستن دونفره ی یخ های پای درختای پارک مشتاق و دم پل غدیر رو دوس دارم. نیمکتای اونجا و قدم زدن تو بارونشو دوس دارم. خل خل بازی و بستن چتر و دویدن زیر بارون و پناه گرفتن زیر پل غدیر رو دوس دارم... حتی گم کردن یه تراول 50 تومنیشم دوس دارم!!!</div><div>زدگیم از این هیجانا میخاد؛ متناصب با فصل! مثل یه چای داغ لب حوض آب روبرو باغ گلها...</div><div><br></div><div><font size="3">به امید نشستن خسته ام کرده :(</font></div><div><br></div><div>من اینجوری دلم خوش نیست / شبم با ترس هم مرزه</div><div>بهشتم اونورش باشه / به این برزخ نمی ارزه</div><div>من اینجوری دلم خوش نیست / تو اینجایی و من تنهام</div><div>دارم می میرم از بس که / نگفتم چی ازت میخام!!!</div><div><br></div><div>کاشکی الان پارسال بود یا کاش دو سال دیگه!!!!!</div> text/html 2013-01-06T09:54:13+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده اللهم اشغل ظالمین بالظالمین http://charcoal.mihanblog.com/post/18 <div><br></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 10.909090995788574px; line-height: 12.727272033691406px;">۷-۸ دقیقه از فرصت كوتاه ملاقات این هفته صرف نواختن "بلز" شد. نیما این هفته دفتر "نت" و "بلز"اش را آورده بود و در هیاهوی محل ملاقات كابینی بی توجه به اطراف‌ و اطرافیان‌اش مشغول نواختن و خواندن با "نت" آهنگ‌های كلاس موسیقی‌اش بود . من هم مجبو</span><span class="text_exposed_show" style="display: inline; color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 10.909090995788574px; line-height: 12.727272033691406px;">ر بودم در تمام این مدت گوشی زمخت و سنگین را طوری نگه دارم كه مادرش بتواند هم صدای ساز و هم صدای نت‌خوانی او را بشنود.<br><br>نسرین كه این روزها داغدار از دست دادن مادر و دایی‌اش است و مترصد فرصت، با دیدن این صحنه‌ها اشك‌اش جاری می‌شود. لادن مستوفی كه این هفته چهارشنبه با تمام شدن دوران حبس دو سال و نیمه‌اش آزاد می‌شود بلافاصله او را در آغوش گرفته و دلداری می‌دهد.<br><br>صدای ساز نیما تا چند كابین آن طرف‌تر قابل شنیدن است.<br>فخری بانو كه برحسب اتفاق ملاقات انفرادی‌اش با آقا مصطفی (تاجراده)، همزمان شده است با ملاقات زنان سیاسی، از نیما می‌خواهد كه آهنگ‌هایش را برای آنها هم اجرا كند اما او خجالتی‌تر از این حرف‌هاست و قبول نمی‌كند.<br><br>چند بار سعی می‌كنم برای چند لحظه گوشی را گرفته و با آقا مصطفی احوالپرسی كنم اما نگرانی از اندك فرصت ملاقات مانع می‌شود. به ناچار به اشاره‌ی دست اكتفا می‌كنم.<br><br>آثار بیش از دو سال روزه‌داری و هم اكنون انواع بیماری‌ها و شرایط طاقت فرسای حبس در چهره‌‌ مصمم او كاملا پیداست، اما اراده‌ی فوق‌العاده‌ی این مرد مثال زدنی است. غیر از همسر پرتوان‌ و خستگی‌ ناپذیرش هیچكس حتی فرزندانشان حق ملاقات با او را ندارند.<br><br>ژیلا (بنی‌یعقبوب) و مهسا (امر آبادی) در كابین‌های كناری ما بدون حضور همسرانشان سرگرم صحبت با دیگر عزیزان‌شان هستند.<br>امیر علی خواهرزاده‌ی با مزه‌ی ژیلا كه از نظر ما بزرگترها یك بچه است، ولی او خودش را هم‌طراز با افراد ۵۰ ساله و یا كمی بیشتر، می‌داند، گوشی را از ما می‌گیرد و با لحن بامزه‌اش از نسرین بابت عدم حضور خود در مراسم مادرش عذر خواهی میكند.<br><br>فریبا كمال آبادی درست پشت سر نسرین با دو گوشی كابین‌ خودش و كابین كناری، همزمان با دختر و همسر كم نظیرش صحبت می‌كند البته اینطوری و در آنِ واحد تنها می‌تواند چهره‌ی یكی از آنها را ببیند. او كه به همراه مهوش شهریاری نزدیك به پنج سال است بدون مرخصی در زندان به سر می‌برد، بیش از ۱۵ سال دیگر باید به همین صورت ادامه دهند، اگر اوضاع بدتر نشود.<br><br>دقایقـی هم فاطمه هاشمی كه نگران خواهـرش است با نسرین صحبت می‌كنـد و نسرین ریز اتهامـات جدیدی را كه به خواهـرش - ‌فائزه هاشمی- زده‌اند را به دقت شرح می‌دهد تا او یادداشت كند. معلوم شده است كه دو روز است او را به انفرادی ۲۰۹ برده‌اند. همانجایی كه نسرین در زمان اعتصاب غذا به عنوان تنبیه ۲۰ روز در آنجا با گرسنگی و تنهایی دست و پنجه نرم كرد.<br><br>این در حالی است كه رییس سازمان زندان‌ها گفته است كه ما انفرادی نداریم.<br><br>جوانی كه پشت سرم ایستاده است و نیم نگاهش به طرف كابینی است كه نسرین در حال صحبت كردن است، آرام و باوقار با من احوالپرسی و فروتنانه اظهار لطف می‌كند. او را هیچوقت ندیده‌ام و احتمال می‌دهم باید جزو خانواده‌های زندانیان جدید باشد. اما می‌گوید: "نه پدرم جزو زندانیان عادی (غیرسیاسی) است و من به ملاقات او آمده‌ام."<br><br>پدرش در ردیف كابین‌های پشت سر ما منتظر است اما چشم او همچنان به دنبال ردیف كابین زنانی است كه هر روز نام آنان را در بیرون از زندان می‌شنود و باورش نمی‌شود كه اكنون می‌تواند همه‌ی آنها را یك جا ببیند. لابد باید ممنون پدری باشد كه با زندان رفتن‌اش - گیریم به جرمی غیرسیاسی- این شرایط را برای او ایجاد كرده است.<br><br>رضا خندان&nbsp;<br>۱۲ دی ۱۳۹۱</span></div><div><img hspace="0" border="0" align="absmiddle" vspace="0" src="https://fbcdn-sphotos-b-a.akamaihd.net/hphotos-ak-prn1/p480x480/154522_540766095936111_1193873807_n.jpg" alt=""></div><div><span class="text_exposed_show" style="display: inline; color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 10.909090995788574px; line-height: 12.727272033691406px;"><hr>از&nbsp;</span><a href="https://www.facebook.com/NasrinSotoudeh" target="_blank" title="پیج نسرین ستوده">پیج نسرین ستوده</a></div><div><span class="text_exposed_show" style="display: inline; color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 10.909090995788574px; line-height: 12.727272033691406px;"><br></span></div> text/html 2012-12-15T08:21:35+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده تویی که نداشتمت هیچ گاه http://charcoal.mihanblog.com/post/17 <div>چند شب پیش حسرتِ بزرگترین کمبود زندگیم، تو دلم بدفرم شدید شد و قوت گرفت! انگار به توان رسید، نمیدونم بولد شد، رفت اون بالا،تیتر شد...</div><div>-------------</div><div>مامان میگه امروز باید بری دنبالش، منتظرته</div><div>خیلی وقته ندیدمش، دلم لک زده واسش. دلم تحمل نداره تا رسیدنو تحمل کنه... تو مایه های "باز می لرزد دلم،دستم..."</div><div>چه بی تابانه میرم و بالاخره میرسم دم مدرسه. صدا میزنم" نگیـــــن...، نگیـــــــــــــــــــــــــن خانوووم..."</div><div>یهو یه دختر خانم خوشــــــــــــــــــــــــکل دوس داشتنی و به تمام معنا "ماه تمام" میاد جلو در. صورتش یکم بی حاله. شاید از خستگی مدرسه است یا شایدم بخاطر این چند مدتیه که نمیدونم چرا از هم دور بودیم و محروم از دیدن هم!!</div><div>میپرم محکم میگیرمش تو بغل. چنان سفت فشارش میدم تو بغلم که نفسش کُند میشه! بعد بازوهاشو میگرم و میبرمش عقبتر. چند ثانیه زل میزنم به صورت چون ماه نوئش و چشمای مثل "الماس بی همتای کوه نور"ش! بعد دوباره میکشمش جلو و عاشقانه میبوسمش. نه یکی و دوتا... قد تلافی 12-13 سال نبوسیدن!</div><div><br></div><div>راه می افتیم... میرسیم نزدیکیای خونه و تو تموم مدت و تموم مسیر من عشق بازی هایی که یه عمر به دلم مونده بود باهاش میکنم! وای که هیـــچ وقت کسیو انقد عاشقانه در آغوشم نکشیدم!!!</div><div>دم کوچه بغلی -جایی که مسجدالغفور هست-، ظاهرا یه روزه نونوا زدن! ندیده بودمش!! میگم نگین چند لحظه صبر کن چند تا نون بگیریم و بریم...</div><div>دارم &nbsp;نونو از دست شاتر صورت سبزه میگیرم که یه لحظه از نگین غافل میشم...</div><div>دور و برمو نگاه میکنم؛انگار رفته بیرون. میام بیرون و دنبالش می گردم. توی کوچه،خیابون،مغازه کناری... نیست که نیس! میرم سالن اجتماعات مسجدم میگردم. اونجا هم نیس. ناامید میشم. زنگ میزنم به مامان. می پرسم خونه نیمده؟ میگه نه،مگه با تو نبود؟</div><div>گوشی از دستم می افته؛ خودمم هم! می افتم رو پله ها و ناگزیر فقط اشکامو پاک میکنم. انگار یهویی و در یه آن تموم خوشی های دنیام از دستم رفت! تموم عشق و امیدم...</div><div>-----------</div><div>همون جور رو تشک چشامو باز میکنم. دوثانیه میگذره تا بفهمم همش خواب بوده. بعد باز به خوابم فکر میکنم. دست خودم نیس، بی اختیار بغض میکنم. لحظه ای که آبجی کوچیکه رو تو بغلم گرفتم یادم میاد... حالا اشکامن که مث آب ناودوون یه خونه ی اهوازی،موقع یکی از اون بارونای وحشتناکش میریزن پائین و از کنار گونه هام پائین میان و بالشو خیس میکنن!</div><div>سرما خوردم و بدن درد دارم. اینه که چند دقیقه بعد باز خوابم میره!</div><div>----------</div><div>صبح مسیج میدم و به سماء میگم چه خوابی دیدم.</div><div>میگه تو که خواهر کوچیکتر نداری، (تو دلم یه مسیج هم میدم به نگین نداشته و بهش میگم بی مرروت،ناغافل کجا ول کردی رفتی داداش جونتو؟ خیلی دوست دارم خوشکل خانومی خودم. و یه بوس هم پشتش!)</div><div>سماء میگه شاید فرشته بوده...</div><div>به حرفش فک می کنم، حتماً درست میگه! حتماً!</div><div>عصر یه مسیج هم به صالح میدم و بهش میگم چقد بخاطر داشتن خواهر کوچولوش بهش حسودیم میشده همیشه...</div><div>مدام تجسمش میکنم، فک می کنم... اگه فرشته بودی تو؛ با تموم وجودم ازت ممنونم که اومدی! از اینکه اومدی تا حداقل به اندازه همون چند دقیقه کوتاه و شیرین، تجربه کنم بزرگترین لذتیو که همیشه دنبالش بودم؛ "لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن؛ لذت خندیدن به وسعت دل، لذت گریستن از سویدای جان..." از اینکه اومدی تا به اندازه چند لحظه زودگذر منو به کام و آرزوی دلم رسونده باشی...</div><div>آبجی کوچیکه، فرشته خانومی...</div><div>فرشته! آسمون انگار خلاصه است تو دوتا بالت / تو میگی آخرش یک شب، میان از ماه دنبالت</div><div>میان،میری، نمی مونی، تو مال آسمونایی / زمین جای قشنگی نیس برای تو که زیبایی</div><div>تو میری، آره میدونم، نمیگم که بمون پیشم / ولی تا لحظه ی رفتن، یه عالم عاشقت میشم</div><div>یه عااااااااااااالم عاشقت میشم کوچولوی معصومی که راس راسی انگار چون زمینِ گند ما جای تو نبود هیچوقت نیومدی تا داداشیو خوشبخت کنی!</div><div><br></div><div>از اون شب یه لحظه از جلو چشمم بیرون نرفته..</div><div>خواهر کوچولوی دوس داشتنی من وجود نداره!!!!!! و این حسرت یه عمر من بوده!</div><div><hr></div><div>پ.ن1:&nbsp;</div><div>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;صبح توی اتوبوس تو مسیر نائین"فرشته" قمیشیو گوشیدم و&nbsp;&nbsp;باز&nbsp;&nbsp;یه دل سیر گریه کردم!</div><div>پ.ن2:</div><div>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; گاهی هم فکر میکنم "محروم بودنمون از دیدار این دختر خانوم اول خوابم و گم کردنش تو جایی که قبلاً مسجد بود و اون لحظه شده بود :نونوایی" و گم شدنش دقیق موقع گرفتن نون گندم و بعد ناامید شدنم از دیدن دوباره اش تو سالن اجتماعات مسجد" میتونه نشونه باشه! هست آیا؟</div><div><br></div> text/html 2012-12-12T07:06:25+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده برای خاطر دختری که زندگیست http://charcoal.mihanblog.com/post/15 <div>بله گلم، عزیزم، خوشکل بابا، دخترکم...</div><div>تو توی زندگیت آزادی راحت باشی و "زندگیتو بکنی". با گلی بیرون بری و بگردی، با آرش بازی کنی، کِیف دلت با دوستات استخر بری و ورزش و تفریحتو بکنی، با درس و مشق و کتاب خودتو سرگرم کنی و لذت ببری!</div><div>آره عزیزکم. این منم که تو بزرگترین دلخوشی زندگیمی. این منم که تمام امید و شوق زندگیم تو وجود چند نفر خلاصه میشه. نه بخاطر خوشگذرونی و گذران وقت باهاشون، نه بخاطر رفع نیازهای مشترکمون یا هر چیز دیگه! فقط بخاطر وجودشون!!!</div><div>پس تو خوش باش و همه نگرانی هاتو دایورت کن به دل من، که شادی تو خوشی منه!&nbsp;</div><div>شای باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما</div><div><br></div><div>دخترکم... میدونم که دل پاکت حتماً از این احساس خبر داره. این نعمت بزرگی که بخندی دلم تو سراسر زندگی میلرزه. لبخندت مستم میکنه و از دو جهان آزاد!!</div><div>"بیمار خنده های تو ام؛ بیشتر بخند</div><div>خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب..."</div><div>امید زندگیم، مهتاب شبم، خورشید آرزوهام، تو گرمتر بتاب تا زندگی منم رونق داشته باشه. کیه که ندونه حیات و پویایی منظومه ی من به گرمای توئه!</div><div>پس ازت میخوام بی دغدغه پیج شنبه ها استخرتو بری، توی طول هفته خوب درستو بخونی و منم قول میدم نمره هات خوب شد، مامان آرش، آرشو بیاره، سیـــر با هم بازی کنین و زندگیتونو با هم و قشنگ بسازین! غیرت بابایی هم پشتته تا کوچیکترین گزندی نبینی.</div><div>واااااااااای دختر... اون روزی که مامانِ پسرک همسایه تلفن کنه خونه و خواهش کنه بیان و...</div><div>آخ. عزیزم. 206 گرون شده که شده!!! تو باید دلتو ببینی... بابا نه میذاره مال و دارایی عشقو از یادت ببره و نه عشق یه پسرک آسمون جل بی لیاقت زندگیو!!! به بابات مطمئن باش نه اون پسره ی مو قشنگ!!!</div><div>آرزوم بوده که آسمون تو شبها / برا تو یه سقف پر ستاره باشه</div><div>روی طاقچه ماه برات مثل یه آینه / کهکشونا هم برات گهواره باشه</div><div>یادته به این؟</div><div>--------</div><div>میدونم خیلی زشت حرفامو زدم. چه کنم دیگه؟ اصلا اینجور بگم: تموم حرفم همینه: "ارغوانم، تو برافراشته باش..."</div><div><br></div> text/html 2012-12-04T07:33:53+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده اعتماد بنفس کاظم من http://charcoal.mihanblog.com/post/14 <div>خو الحمدلله که نه قیافه داریم نه یه جیب پر پول...</div><div>نه تیپ داریم؛ نه واسه تیپیدن پول و سلیقه و نه حتی یه هیکل خوش فرم!!</div><div>نه ماشین داریم نه پول کرایه...</div><div>نه...</div><div>چی بگم خلاصه؟</div><div>بازم هزاااااااااااااااااااااار مرتبه جای شکرش باقیه... این اعتماد به نفسم نداشتیم تا حالا شونصد بار قرص رفته بودیم بالا! واله بخدا... حالا بگذریم که اعتماد بنفسم به شدت کاظمه&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></div><div>حالا از همه این "نداشته ها" بگذریم؛ دیشب واسه n اُمین بار یه دوست دیگه ای بهم گفت: "صداتو خیلی دوس دارم... مخملیه،خاصه!"</div><div>آقا این شونپقمین نفری بود که اینو بهم میگفت! آی ذوق کردم، آی ذوق کردم<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div>سعید،هم اتاقیم میومد باهام تو تراس کلی میحرفید که: "صدات شبیه مجری راه شبه"!</div><div>خانم "الف" همکلاسیم همیشه میگفت صدات خیلی رادیوئیه!!!</div><div>خانم"م" میگفت تو اوج ناراحتیام، بام حرف میزنی انگار صدات آرومم میکنه!!</div><div>شبا باید واسه محمد،داداشم ، رمان بخونم تا خوابش ببره؛میگه صدات آرامش و حتی "خواب" میده به آدم!!</div><div>و.............</div><div>و این آخری (که همون اول کار گفتم) از همه مهمتر&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/35.gif"></div><div>خدایا دمت گرم که حداقل یه چی دادی که بقیه بگن خوبشو داری!!!!</div><div>---------------------------------------------------------------------------------</div><div>پ.ن:</div><div>اینو تو استاتوس ف.ب نوشتم... بعد گفتم بذارمش اینجا!!!!</div> text/html 2012-10-19T09:16:50+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده قصه ی شهر جادو و وظیفه ی شرعی-انسانی ما http://charcoal.mihanblog.com/post/13 اومدم بگم هممون مسئولیم...<br><br>نه فقط مسئول 4 نفر آدمی که بی جرم و محکمه دوسال و اندیه تو حصر ان، نه فقط مسئول عالم و فقیهی که به جرم صداقت و آزادگی این همه سال حبس خانگی کوردلانه رو تحمل کرد و نه فقط در برابر شمار کثیر مقتولین 67 که جرم و جنایتشون معلوم نشد و نه حتی برابر این همه زندانی سیاسی که هنوز بهای کژاندیشی و خودکامگی عده ای از خدا بی خبرو میدن و نه حتی برابر مظلومیت خانواده های اونها...<br>هممون مسئولیم در برابر همه ی این ها به علاوه ی مملکت و جامعه ای که روز به روز جامه ی اخلاق بیشتر از تن بدر میکنه و رذیلت های بیشتر به تن! چاپلوسی، منفعت طلبی، دروغ، تهمت، ریا... و نهادینه و عادی شدن اینها!<br><br>ههمون مسئولیم برابر دین مظلوم پیامبر اسلام... شریعت پاک و مقدسی که به صرف حماقت ها و نادانی حکومتی ها روز به روز در چشم مردم سیاه تر و زشت تر نمود پیدا میکنه و پیامبرش به خاطر وحشی گری هایی که عده ای که خودشونو پیرو حقیقی اون میدونن سیبل هتاکی ها و ناسزا ها میشه!<br><br>مسئولیم برابر فقر و فلاکتی که قشر ضعیف رو هر روز بیشتر به وسوسه ی دزدی و غارت و جنایت سوق میده<br><br>مسئولیم برابر یک قطره اشک پدری که نتونسته مایحتاج اولیه خونواده اشو فراهم کنه<br><br>مسئول فحشای زنان خیابانی که از درد گرسنگی شکم علیرغم خواست به تن فروشی رو میارن و اون پسر جوونی که از نداری و ناتوانی در ازدواج، احساس و نیازشو تو اندام اون زن میجوره<br><br>من مسئولم و شاید شاید شاید همین پست گوشه ی کوچکی از اقدام برای انجام مسئولیتم باشه اما میدونم و مطمئنم اون دنیا پیامبرمون میاد جلوی منو می گیره! بازخواست میشم که تو اون وضعیت تو چه کردی؟ شرف و وژدان و آزادگی داشتی یا مث بقیه رفتی واسه یه استخدامی و حقوق بخور و نمیرش برخلاف اعتقاد و مصلحت کشورت -مثلاً- رای دادی و تو مصاحبه دروغ بلغور کردی؟! حرف زدی یا مث بقیه واسه چندرغاز وام و کمک بلاعوض رفتی جلو مرکب و محشب طاغوتیان بال بال زدی؟!<br>می ترسم... بخدا مث سگ از اون روز می ترسم!!! و پیش خودم میگم خوشا به سعادت حرهایی که چه پاک رفتن. خوش به سعادت منتظری ها، سحابی ها، بازرگان ها، و حتی همین روزها "احمد قابل" ها...<br><br>این چند بیت رو خیلی دوس دارم:<br>1- آلوده گرچه دست جلادهای دشمن / به خون همسر تو، به خون کودک من<br>اگرچه مانده خیل نعش شهید بر خاک / کاوه هنوزم با ماست، بگو، بگو به ضحاک<br><br>2- بگذار تا بریزند خون من و تو بر خاک / که رو به مرگ دارند این کودکان ضحاک<br>فریاد کن به دژخیم، این شعر سرخ ایمان / مردم همیشه مردم، ایران همیشه ایران<br><br>"هنوزم در رگ ما،خون امید جاری است / با عاشقان فردا، نه غم نه سوگواریست<br>هرچند که عاشقان را شب است و تیر باران / اگر چه سهم یاران شکنجه است و زندان"<div>... به امید رهایی سربلند دیارم از حبس این دیو و دد ک با نقاب شریعت هم مملکت رو به فنا دادن هم بزرگترین خیانت رو به مذهب کردن!&nbsp;</div><div>.</div><div>.</div><div>.<br>این روزا تو رویاهام میبینم "میر ما" در صحت و سلامت&nbsp; بیرون اومده و من جلو چشمش فریاد میزنم: "<font style="background-color: rgb(51, 204, 0);" size="3"><span style="font-weight: bold;">...طلسم جادوگر باید با دستای تو بشکنه</span></font>"<br><img src="http://asipolica.persiangig.com/image/Charcoal/5183_1020159083722_1817531441_41956_8262628_n.jpg" alt="" align="middle" border="0" vspace="0" hspace="NaN"><br><hr style="width: 100%; height: 2px;">پ.ن: این شعر ها که نوشتم نمیدونم شاعرشون کیه... اینا تو یه آلبوم موسیقیایی خونده شده که من همیشه عاشقش بودم. "گل سرخ" همکاری ابی و عارف!<br><br> </div> text/html 2012-09-24T05:35:37+01:00 charcoal.mihanblog.com علی حسن زاده ما نخوایم پستمون "عنوان" داشته باشه کیو باید ببینیم؟ اَه http://charcoal.mihanblog.com/post/12 <p>آقا مام اینجوریم؛ میخوای اسمشو بذار متحجر، میخوای هم جلبکی!</p><p><br></p><p>انقلاب و حرکت مردم یه ارزش بود و هست. ایستادن برابر طاغوت و استبداد، آزادگی و شرافت میخواد و اینا تو انقلاب پدرامون بوده! حالا این که بعدش چی شده و خراب شده یا خوب پیش رفته دیگه "بعدشه" و کاری به اصل انقلاب نداره.</p><p><br></p>امام خمینی شجاعت و همتش قابل ستایشه، حالا این که دهه شصتشو چکار کرده واسه همون "دهه شصت"ه و ربطی به "رهبری انقلاب کردن" چی؟ نداره!<br>جنگ عراق و ایـــــــــــــن همه رشادت و ایثار و بزرگ منشی رزمنده ها یه "دین" بزرگ گردن ماست! این که بعضی ها از رو جو زدگی می رفتن و این که "بعده ها" خیلی از فرمانده ها و سپاهی ها و رزمنده و جانبازا از سابقه اشون واسه پیشرفت مادی و ارتقاء پست و سهمیه کنکور و چه و چه استفاده کردند ربطی به اصل قضیه نداره!<br><p>یه جمله تازگی ها دیدم تو فیس و... شر میکنن ملت که خعلی باش حال کردم: "هر عقیده و مسلکی داشته باشی، اینا قابل احترامن"!!</p><p>منتها فهمیدنش یه افسیلون شعور میخواد که بحمدالله بعضی ها ندارن و از درکش عاجزن!<br></p><br>همین- اعصاب هم ندارم!<br><hr><p><br></p><p>پ.ن: اون ترکی که تو پست قبلی گفتمو آپلود کردم</p><p><a href="http://www.4shared.com/mp3/7dE5cjOZ/Parviz_meshkatian-sarve_azad.html" target="_blank" title="ایناهاشش">ایناهاشش</a></p><hr style="width: 100%; height: 2px;">بعد نوشت:<br>خعلی آدم با حالی ام<img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">؛ یه ترک هم از علیرضا عصار جونم آپلود کردم از آلبوم "بازی عوض شده".در واقع دوتا ترکن که اسمشونم "خاطره نیمه جان" و "پلاک" هستش؛ شاعرشم سعید جان بیابانکی و افشین مقدمه. ینی عاشق این شعر بیابانکی ام!!!!<img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/41.gif"><br>اینو خودم که خوب خریدم، ولی در حد یه ترک اکشال نداره آدم با رفقاش شر کنه!!!<br><a href="http://asipolica.persiangig.com/audio/Track%2003.mp3" target="_blank" title="">اونم ایناهاش</a><br><p><br></p><p><a href="http://www.4shared.com/mp3/7dE5cjOZ/Parviz_meshkatian-sarve_azad.html" target="_blank" title="ایناهاشش"><br></a></p>