تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - مطالب مرداد 1393

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
دوشنبه 13 مرداد 1393-16:17




راستش اول آمدم بگویم تنبلی اِل است و بل است و چس ناله کنم و "آفت" بناممش و چند تا "تنبلی به جبر می آید" و "تنبلی خر است" بگویم و دکتر نشدن و رتبه یک کنکور نشدنم را بیاندازم گردنش...
بعد دیدم یک جورهایی بی انصافی و یک طرفه به قاضی رفتن است! و گفتم بگذار جایی هم از آن تمجید و تعریف بشود و اینجا ذکر خوبی کنیم ازش!

شرح خیرش اینکه: تنبلی خوب است، شیرین است بد مصب! آفت که نیست اصلاً؛ حتی یک جایی شنیدم میگفتند تنبلی بختک است که می افتد روی آدم و آدم را از همه چیز می اندازد. تنبلی بختک هم نیست. اگر قرار هم باشد بختک باشد و بیفتد رویت، اصلاً "طناز طباطبایی" است! آدم دوست دارد وقتی افتاد رویش، آنقدر آن زیر بماند تا بمیرد! البته بابت این طرز نگاه از این بانو اگر روزی دیدمش عذرخواهی خواهم کرد؛ می گویم بگذاردش پای یک طناز مجازی از نوع "عروسک پشت پرده" صادق هدایت!

الحق اگر خودمان را گول نزنیم، دنیا دنیای تنبل هاست! سیر روند علمی بشر مگر غیر از نیل به حداکثر تنبلی است؟ اتوپیایی که میگویند مگر جایی غیر از آنجاست که تویش بدو بدو و سگ دو برای نان نباشد و هرکس سهم خودش را داشته باشد و بنشیند یک گوشه و حالش را ببرد؟ من حتی فکر می کنم نهایت "تکامل" را هم جایی غیر از گوریل – میمون – نئاندرتال – آدم باید جست. این "خرس تنبل" ها را دیده اید؟ شاهکار خلقتند لامصب ها؛ حداقل تحرک و حداکثر لذت!!! نه که بگوئید عوضش "عقل و خرد و اندیشه و شعور" و اینها را ندارد که ناراحت می شوم! اگر شعور و تعقل نداشت انقدر راحت زندگی می کرد؟!!؟
خلاصه اینکه تنبلی یک چیز خیلی خوبی است. هیچ چیز در این دنیا لذت بخش تر از تنبلی کردن نیست! دراز بکشی روبروی کولر (ترجیجاً از این کولر گازی های دو تکه، که نمیدانم اسم درستشان چیست) و آنقدر خنکت بشود که پتو لازم شوی و بسُری بروی زیرش و صبح تابستانه ات را ظهر کنی و اگر هم خسته شدی چشم هایت را ببندی و بخوابی. بعد ناهارت را بخوری و این بار بنشینی روی "زمین" و کنترل را بگیری دستت و بالا پائین کنی و هم اخبار گوش کنی و هم کلیپ ببینی و به دلبرکان کلیپ ها دقت کنی و خلاصه به همین چیزها دل خوش کنی و وقت را قشنگ و با لذت بگذرانی. در همان حال و هوا یک سیگار روشن کنی و همینطور بالاااا-پائیـــــن تا وقتی که نخ سوم را روشن کردی ببینی از تکیه گاهت یک متر پائین تر آمده ای و الان فقط گردنت به پشتی است و از گردن به پائین افقی هستی! با یک جهش خودت را سر جای اولت بگذاری؛ یا نه، بروی یک چای بریزی (البته چای از آن اندک استثنائات است که تنبلی بر نمی دارد و فراخ بازی در بیاوری مجبور به خوردن چای نپتنی می شوی که .... خیلی گند است خلاصه!) القصه یک چای دم کرده بریزی و باز تنوع بدهی، بروی سربخت نت و مدینه فاضله تنبل ها در دنیای مجازی که همان فیسبوک است. فیسبوک که پا را از بوکمارک و ریدر ها فراتر گذاشته و آدم را از خبر خوانی و فید دوستان را چک کردن هم راحت کرده و نهایت انرژی اش چرخاندن اسکرول موس است. بعد یک دست تخته آنلاین بازی کنی و اگر باختی آن را هم ول کنی و یک استتوس بگذاری و مثل یک ماده پاندای چاق بنشینی ببینی چه کسی لایکش می کند و چه کسی کامنت مسخره می گذارد تا بخندی! وبدین منوال بگذرانی تا شب!

علی ای حال دنیای آرمانی همین است! کدام مرد است که بتواند انکار کند نهایت فانتزی هایش چنین چیزی است؟ اصلاً دنیایی که صف نان و آشغال دم در گذاشتن و اداره رفتن نداشته باشد به چه کسی نمی سازد؟! ذکور عزیز، مگر نه این است که اگر سنتی هم فکر کنید، می بینید فانتزی اتان می شود یک مبل بزرگ راحتی که مثل یک پادشاه صفوی لم داده اید رویش و دو کنیز شانه هایتان را می مالند و هلو برایتان پوست میکنند و... الی آخر!؟ (البته در بعضی افراد دیده شده انگور را حبه حبه در دهان گذاشتن خوشتر است که ما کلهم به دید و فیوریت خودمان می گویم و حتی این پُستمان را هم درگیر هیچ فانتزی تنبلانه ی زنانه ای نمی کنیم)

منتها همه اینها یک بدی دارد و آن هم اینکه: شوربختانه شدنی نیستند! یعنی بشر هنوز به آن حد از تکامل نرسیده که به این سبک زندگی برسد. و این می شود که طبق همان روال عادت وار ما ایرانی ها (که از قضا خیلی هم خوبیم و آخرت همه ی آی کیو های کره ی زمینیم و حتی یک آدم کله گنده ای در ناسا هم ایرانی است و یک جراح خیلی کاردرست هم ایرانی است) مجبور می شویم تنبلی را بعد از اینکه به عرشش بردیم با مخ به فرشش بکوبیم و برسیم به بدگوئی اش و انداختن همه بدبختی ها به گردنش و گله کردن و این قبیل چیزها!

فلذا ذیلاً گلایه های خویش را از آن عزیز فوق الذکر و مقام دست نایافتیِ رسوخ کرده در "من" ؛ با مخاطب قرار دادن "من" به عنوان مامن و میزبانی مانا برای تنبلی بدین شرح عنوان می دارم:

1- آقای "من" عزیز، یادت هست خیلی قبل تر ها یک سری قول هایی به اینجانب داده بودی در باب "یک گهی شدن" در این مملکت و لااقل دست و پا کردن یک شغل حسابی و نون و آبدار؟! خب اینکه الان سه ماه است کانهو افلیج ها دراز کشیدی در خانه و سقف را نگاه می کنی که نشد نون و حقوق و خانه و ماشین و زن و زندگی که! از صالح بیاموز لطفاً که قدش تا لاله ی گوش توست و با آن همه دغدغه های سیاسی اجتماعی، الآن همه اش را گذاشته سر کوزه و آبش را هم نمی خورد حتی، پس انداز می کند جایی و فقط کوزه را هی پر می کند و بدینسان الآن هم زنش را دارد، هم کار و خانه و ماشینش ( که گمانم الان 70-80 میلیونی بیارزد!) پس برو کار می کن لطفا –جهت استحضار و اقدام لازم-

2- اصلاً منِ عزیزتر از جان! کار سخت است، حق داری، لااقل بیا و برو پی یک هنری، چیزی که دوستش داری! صدایش را که باید خدا می داد و مصلحت دانست سهم تو را هم، نصف بدهد به همایون و نصف به محمد معتمدی؛ پس برو یک سازی یاد بگیر بزنی، نُتی بخوانی و برای دل خودت بزنی که انقدر خوابیدی، تنوعی بشود حداقل...

3- تو قرار بود لااقل یک کار را در زندگی ات تر و تمیز و بی چونه انجام بدهی و آن یاد گرفتن یک زبان چسکی بجز "زبان مادری ات" بود (که القصه زبان "پدری ات" هم با آن هماهنگ بود و نشد حداقل بشوی مثل این محسن سیفی که اقلاً یک لری هم کنار فارسی بلد است یا مثل آن فاطمه که درست است فارسی اش به آدمیزاد نرفته ولی خب یک ترکی که زبان پدری اش است را که خوب حرف می زند!) اگر یادت باشد کف مطالباتت این بود که چار تا کتاب را زبان اصلی بخوانی و... هه  یادش بخیر ، حتی میخواستی بعد از انگلیسی، زبان سوم را هم نِیشنِ تورینی حرف بزنی! 

4- اصلاً قبلی ها را بیخیال، این تن بمیرد، می مردی همان درس پیزوری ات را ادامه می دادی و یک دکتری چیزی از آب در می آمدی که صبح بروی آزمایشگاه و بعد ناهار بروی چهار تا جقله بچه را درس بدهی و آخر برج با جیب نسبتاً پرپول بروی عیال را سورپرایز کنی و سالگرد ازدواج هم با یک مسافرت شمالی یا همچین چیز چسکی خوشحالش کنی؟

5- خیر سرت یک نقطه ریزی از اعماق سلول های متروکه ی خاکستری مغزت می بینم یک زمانی دلت میخاسته بورس شوی بروی خارجه و هی سر بالا بگیری و فخر بفروشی که: هم مخم مثل ساعت کار می کند و آنجا مثلاً  "بیوانفورماتیک" درس می دهم و هم کنار علم و پژوهش، "ویک اند" ها می روم ساحل آزاد و آدم کون لخت از نزدیک می بینم و حتی کارم آنقدر درست است و آنقدر چشم و دل سیرم که بدون اینکه مجبور شوم دولا دولا راه بروم یا دست هایم را جلوی مایو بگیرم از وسط خانم های بیکینی پوش و گاهاً "بیکینی هم نپوش" رد می شوم و آب از آبم تکان نمی خورد!؟
 
مگر تو چه کم از آن "آرش موکوزی" داشتی که دبیرستان تحویلش نمی گرفتید و بعد از دیپلم رفت "اِل ای" و دو هفته بعد عکسش را با آن پیرهن خنده دارش، دست در گردن کامران-هومن برایت فرستاد؟ همان دوست گرامی را می گویم که بعد از چند سال یک آلبوم در فیسبوکش شیر کرد به اسم "ایران- سامر 2013" و وقتی با هم بیرون رفتید بحث ازدواج شد و گفت "من دست روی هر دختری بگذارم با کله قبول می کند" و بعد دلیل این همه اعتماد بنفسش را که پرسیدی جواب داد "همین که اقامت امریکا بدهمش بزرگترین "پوینت" است" ... و این "پوینت" هنوز هم کنار آن ابروهای برداشته و دماغ چسب زده اش از ذهنت پاک نمی شود؟! یا ترتمیز تر و بدون این اَشکال چندش آور؛ چقدر کمتر از محسن بودی که حالا از دولت نروژ پول سیگار نکشیده و مشروب نخورده اش را هم میگیرد و همه اش را قلفتی کنار حقوق زنش می ریزد در یک حساب و پس انداز میکند و در عین حال کیف دنیا را هم می کند؟
اگر اشتباه نکنم تمام این رویا به جاده نائین-اصفهان و گشت زدن بدون دولا دولا راه رفتن وسط این پارک بانک استان شاهین شهر ختم شد،نه؟

6- کدام مرد است که بعد از "قد" که بیشتر یک چیز خدادادی است، دلش یک هیکل خوش فرم و شکم شش تکه نخواهد؟ کدام مرد است که دلش نخواهد حکایت آن جمله معروف؛ گونی به تن کند و کت خدا تومنی مارک به نظر بیاید؟! کدام مرد است، اعم از مجرد و متاهل ، که دلش نخواهد همینطوری در خیابان که راه می رود دخترها برایش غش و ضعف بروند؟! خب پسر جان، با این شکم آویزان و قوز 20 درجه ای ات کدام پتیاره ای با دیدن تو آب از لب و لوچه اش راه می افتد و انگشت جای نارنج می برد و سیکلش به هم می ریزد؟

7- آقا، مرگ من بیا و یک رویای نسبتاً فراموش شده ات را عمل کن، هفته ای هم یک غزل حفظ کنی من راضی ام! انقدر سخت است؟

8- اصلاً آقای علی آقا، بیخیال همه اینها، منظم کردن فایل های هارد و بررسی کردن بوکمارک و استارید آیتم هایی که از شونصد سال پیش مانده اند یا دست به سر و گوش این فولدر داکیومنت ها کشیدن که دیگر انقد التماس خواهش نمی خواهد! خودت رویت می شود وقتی می روی آن تو، انقدر خرتوخر فایل ها ریخته اند روی هم و مثلاً یک شعر هجو از سعید بیابانکی کنار یک پست از این سایت مرحوم تورجانِ علی اشرف فتحی است؟! نه خدائیش؟!!؟

علی ای حال من و این قامت رشید تنبلی که چه شیرین و چه تلخ سایه اش بر سرم سنگینی می کند، سالهاست در کش و قوس و گیر و دار مصالحه و جنگیم و اگر روزی تکلیف ایران و اروپا یا ایران و روسیه عیان و مشخص شد، رابطه ما هم که به نوعی ازهمین جنس است و سالها خراج ملک ری داده ام دروازه ورودی "ماتحت" را تا قدری بسته تر شود و با غیر این حالت فراخی یک جوری با هم زندگی مسالمت آمیز داشته باشیم، سر و سامان می گیرد!
اصلاً حالا که اینطور شد، الآن که دیر وقت شد، یک روزی می آیم و  درست و حسابی زیرآب این تنبلی را می زنم و از بدی هایش مفصل می گویم و از قبلش هم گونی گونی سنجد و خرمالو در خانه می گذارم به حساب پدافند غیرعامل که یک وقت زورش به من نرسد قصد کند انتقام بگیرد!

شاهین شهر / چهارشنبه 1 مرداد 93 / 2:30 صبح