تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - مطالب بهمن 1392

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
دوشنبه 21 بهمن 1392-13:04



" فردا تکلیف همتونو روشن میکنم.." این را آقا معلم گفت و رفت. با قدم های محکم و با صدا رفت و پشت سرش در را به  نشانه عصبانیت بست!
آقا معلم چند وقتی بود که دیگر حوصله نداشت. تند خو شده بود. بد اخلاق شده بود و مهربانی سالهای دورش گویی به کل از خاطرش رفته بود. اصلاً آن آقا معلم سابق نبود!

 سرمایی سر جایش لرزید. بغض کرده بود. بغضی که انگار با تم تلخ و سوزنده نفرت آمیخته بود. بچه ها همگی ترسیدند. از صدای کفش های مقتدر آقا معلم سر جایشان سیخ شدند و کسی سرش را هم تکان نداد.
از دیروز کپل و نارنجی در انباری مدرسه حبس شده بودند و در این دو روز حتی رنگ آفتاب را هم ندیده بودند. آقا معلم قصد اخراجشان را داشت، آشپزباشی وساطت کرده بود که آقا معلم با چند خروار منت و تهدید به انباری کفایت کرده بود.
دم دراز چشمان متحیر و گرد شده اش را مالاند. رو کرد به عینکی و چند لحظه بعد بغضش ترکید. عینکی بغلش کرد و گفت: "نگران نباش، ما هم خدایی داریم"
گوش دراز سری چرخاند و گفت "خدای آقا معلم..." حرفش را خورد، انگار خودش هم دوست نداشت ادامه اش را!
دم دراز گفت "خب آخه چرا؟" و آب بینی اش را بالا کشید. کسی حرفی نزد. کسی چیزی برای گفتن نداشت. کسی درست نمی دانست کپل و نارنجی چکار کرده اند. کسی درست نمی دانست آقا معلم مهربان چرا این روزها انقدر گزنده و بداخلاق شده است.
آشپزباشی از پنجره ی رو به حیاط کلاس نگاهشان می کرد.


آن روز تلخ گذشت. شب هرکدام از بچه موشها در خلوت خانه هایشان به اتفاقات احتمالی فردا فکر میکردند و نجواهای آرام و مملو از التماسشان را سمت خدای کوچکشان می فرستادند.
مادر گوش دراز سرش را از قند های خورد شده بلند کرد. نگاهی به پسر دلبندش که زیر کرسی عرق کرده بود ولی می لرزید انداخت. ترس را در چشمان پسرکش دید. بدون آنکه چیزی بپرسد، گفت "نگران نباش، خدا بزرگه". گوش دراز لبخندی تصنعی زد و در دل گفت" خدای آقا معلم..."


صبح شد. هوا سرد ولی لطیف بود و آفتاب مدرسه مهربانانه پوست صورت بچه ها را گرم می کرد. آشپزباشی از در مدرسه داخل شد. بچه موشها دوره اش کردند. آشپزباشی لبخند پرامیدی میزد و بچه های ترس زده را آرام میکرد. "نگران نباشید، کسی کاری با شما ها نداره؛ نگران نباشید، درست میشه؛ نگران نباشید...؛ نگران نباشید...؛ نگران نباشید..."
بچه ها آرام تر شدند. "نگران نباشید" های خشک و خالی آشپزباشی دلگرمشان کرد.

دم دراز به سمت خوشخواب که گوشه حیاط چرت میزد دوید و با تشر چرتش را پاره کرد. "الان وقت خوابه؟" خوشخواب اهمیتی نداد و فقط یقه ی کاپشنش را بالاتر کشید و باز چرت زد. دم دراز عصبی شد، داد زد "بس کن خوشخواب، دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره، توروخدا پاشو دیگه، پاشو یکاری بکنیم..." اینها را گفت و ساکت شد! با ناامیدی چند لحظه ایستاد و بعد برگشت سمت اجتماع بچه ها. دست عینکی را گرفت و کنار کشید. عینکی با تعجب نگاهش کرد و همراهش رفت. دم دراز آهسته در گوشش پچ پچ کرد "اینطوری که نمیشه، کپل و نارنجی گناهشون چیه؟ هر چی بوده خب همه با هم بودیم"... . بچه ها از دور، چشمان گرد دم دراز و عینکی را می دیدند که با آن شور و حرارت به آهستگی و پچ پچ وار حرف می زندند. گوش دراز خواست سمتشان برود و از حرفهایشان سر در بیاورد که یک دفعه صدای در مدرسه آمد. آقا معلم ورودی در ایستاده بود و سایه درازش روی سر بچه ها افتاده بود. گوش دراز سریع پرید کنار عینکی و دم دراز. لحظه ای بعد آقا معلم راه افتاد به سمت ایوان مدرسه. زنگ را زد و پشت میکروفون ایستاد. یک لحظه بلبشو شد، بچه ها همه سریع و هول زده به صف شدند. حتی خوشخواب چنان سریع آمد که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش خواب بوده!

لحظه ای همه جا ساکت بود. کسی حرفی نمیزد و از ورجه و وورجه بچه گانه هر روزه ی سر صف خبری نبود. آقا معلم شروع به حرف زدن کرد. آرامتر شده بود. از عصابانیت و صورت گرگرفته دیروز چندان خبری نبود. لحنش مهربانتر شده بود ولی باز حرف، همان حرف های دیروزی بود. کسی نمی دانست خوشحال باشد یا از ماندن آقا معلم سر حرفش بیشتر از قبل بترسد.
چند دقیقه ای آرام نطق کرد و با "بفرمائید سر کلاسهایتان" حرف هایش را تمام کرد!



"دم باریک"
- حاضر

"دم دراز؟!"
دم درااااز؟
- غایب...

"سرمایی؟"
- حاضر آقا

"عینکی؟"
عینکی؟"
عینکی کجاس؟!؟!
- اجازه نیستش

"عجب.. گوش دراز؟"
" گوش دراز؟؟؟؟؟؟"
"گوش دراز دیگه کدوم...ی رفته؟!"

آقا معلم باز هم گر گرفت! سرخی چشمهایش از ردیف آخر و از عمق چرت های خوشخواب هم پیدا بود. چشمهایش را باریک کرد و چند لحظه به عمق فکری رفت و حواسش پرت شد. یک دفعه جرقه ای در ذهنش زد و باریکی چشمایش گشاد شد و اینبار گشادی و درشتی چشمهایش بود که بچه ها را می ترساند. مشخص بود  فکرعجیب یا بدی آنطور چشمانش را باز کرده بود. سریع از جایش پرید. به سمت بیرون کلاس رفت. ولوله کلاس را پر کرد. بعد از چند لحظه صدای داد و فریاد بلند شد. آقا معلم بر سر آشپزباشی فریاد می کشید و از کپل و نارنجی سراغ میگرفت! سیل سوال های غضب آلود و طلبکارانه از دهانش روان بود "کجا رفتن؟! چطور در انبارو باز کردن؟ اون سه تا توله موش احمق کوشون؟..." از قصور آشپزباشی حسابی عصبی بود!

آشپزباشی کمی ترسیده بود، به "خدای آقا معلم و بچه ها" فکر می کرد و سرش را پائین انداخته بود تا آقا معلم چشمهایش را نبیند؛ چشمانش برق می زد.