تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - مطالب آذر 1391

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
شنبه 25 آذر 1391-11:51



چند شب پیش حسرتِ بزرگترین کمبود زندگیم، تو دلم بدفرم شدید شد و قوت گرفت! انگار به توان رسید، نمیدونم بولد شد، رفت اون بالا،تیتر شد...
-------------
مامان میگه امروز باید بری دنبالش، منتظرته
خیلی وقته ندیدمش، دلم لک زده واسش. دلم تحمل نداره تا رسیدنو تحمل کنه... تو مایه های "باز می لرزد دلم،دستم..."
چه بی تابانه میرم و بالاخره میرسم دم مدرسه. صدا میزنم" نگیـــــن...، نگیـــــــــــــــــــــــــن خانوووم..."
یهو یه دختر خانم خوشــــــــــــــــــــــــکل دوس داشتنی و به تمام معنا "ماه تمام" میاد جلو در. صورتش یکم بی حاله. شاید از خستگی مدرسه است یا شایدم بخاطر این چند مدتیه که نمیدونم چرا از هم دور بودیم و محروم از دیدن هم!!
میپرم محکم میگیرمش تو بغل. چنان سفت فشارش میدم تو بغلم که نفسش کُند میشه! بعد بازوهاشو میگرم و میبرمش عقبتر. چند ثانیه زل میزنم به صورت چون ماه نوئش و چشمای مثل "الماس بی همتای کوه نور"ش! بعد دوباره میکشمش جلو و عاشقانه میبوسمش. نه یکی و دوتا... قد تلافی 12-13 سال نبوسیدن!

راه می افتیم... میرسیم نزدیکیای خونه و تو تموم مدت و تموم مسیر من عشق بازی هایی که یه عمر به دلم مونده بود باهاش میکنم! وای که هیـــچ وقت کسیو انقد عاشقانه در آغوشم نکشیدم!!!
دم کوچه بغلی -جایی که مسجدالغفور هست-، ظاهرا یه روزه نونوا زدن! ندیده بودمش!! میگم نگین چند لحظه صبر کن چند تا نون بگیریم و بریم...
دارم  نونو از دست شاتر صورت سبزه میگیرم که یه لحظه از نگین غافل میشم...
دور و برمو نگاه میکنم؛انگار رفته بیرون. میام بیرون و دنبالش می گردم. توی کوچه،خیابون،مغازه کناری... نیست که نیس! میرم سالن اجتماعات مسجدم میگردم. اونجا هم نیس. ناامید میشم. زنگ میزنم به مامان. می پرسم خونه نیمده؟ میگه نه،مگه با تو نبود؟
گوشی از دستم می افته؛ خودمم هم! می افتم رو پله ها و ناگزیر فقط اشکامو پاک میکنم. انگار یهویی و در یه آن تموم خوشی های دنیام از دستم رفت! تموم عشق و امیدم...
-----------
همون جور رو تشک چشامو باز میکنم. دوثانیه میگذره تا بفهمم همش خواب بوده. بعد باز به خوابم فکر میکنم. دست خودم نیس، بی اختیار بغض میکنم. لحظه ای که آبجی کوچیکه رو تو بغلم گرفتم یادم میاد... حالا اشکامن که مث آب ناودوون یه خونه ی اهوازی،موقع یکی از اون بارونای وحشتناکش میریزن پائین و از کنار گونه هام پائین میان و بالشو خیس میکنن!
سرما خوردم و بدن درد دارم. اینه که چند دقیقه بعد باز خوابم میره!
----------
صبح مسیج میدم و به سماء میگم چه خوابی دیدم.
میگه تو که خواهر کوچیکتر نداری، (تو دلم یه مسیج هم میدم به نگین نداشته و بهش میگم بی مرروت،ناغافل کجا ول کردی رفتی داداش جونتو؟ خیلی دوست دارم خوشکل خانومی خودم. و یه بوس هم پشتش!)
سماء میگه شاید فرشته بوده...
به حرفش فک می کنم، حتماً درست میگه! حتماً!
عصر یه مسیج هم به صالح میدم و بهش میگم چقد بخاطر داشتن خواهر کوچولوش بهش حسودیم میشده همیشه...
مدام تجسمش میکنم، فک می کنم... اگه فرشته بودی تو؛ با تموم وجودم ازت ممنونم که اومدی! از اینکه اومدی تا حداقل به اندازه همون چند دقیقه کوتاه و شیرین، تجربه کنم بزرگترین لذتیو که همیشه دنبالش بودم؛ "لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن؛ لذت خندیدن به وسعت دل، لذت گریستن از سویدای جان..." از اینکه اومدی تا به اندازه چند لحظه زودگذر منو به کام و آرزوی دلم رسونده باشی...
آبجی کوچیکه، فرشته خانومی...
فرشته! آسمون انگار خلاصه است تو دوتا بالت / تو میگی آخرش یک شب، میان از ماه دنبالت
میان،میری، نمی مونی، تو مال آسمونایی / زمین جای قشنگی نیس برای تو که زیبایی
تو میری، آره میدونم، نمیگم که بمون پیشم / ولی تا لحظه ی رفتن، یه عالم عاشقت میشم
یه عااااااااااااالم عاشقت میشم کوچولوی معصومی که راس راسی انگار چون زمینِ گند ما جای تو نبود هیچوقت نیومدی تا داداشیو خوشبخت کنی!

از اون شب یه لحظه از جلو چشمم بیرون نرفته..
خواهر کوچولوی دوس داشتنی من وجود نداره!!!!!! و این حسرت یه عمر من بوده!

پ.ن1: 
         صبح توی اتوبوس تو مسیر نائین"فرشته" قمیشیو گوشیدم و  باز  یه دل سیر گریه کردم!
پ.ن2:
        گاهی هم فکر میکنم "محروم بودنمون از دیدار این دختر خانوم اول خوابم و گم کردنش تو جایی که قبلاً مسجد بود و اون لحظه شده بود :نونوایی" و گم شدنش دقیق موقع گرفتن نون گندم و بعد ناامید شدنم از دیدن دوباره اش تو سالن اجتماعات مسجد" میتونه نشونه باشه! هست آیا؟




چهارشنبه 22 آذر 1391-10:36



بله گلم، عزیزم، خوشکل بابا، دخترکم...
تو توی زندگیت آزادی راحت باشی و "زندگیتو بکنی". با گلی بیرون بری و بگردی، با آرش بازی کنی، کِیف دلت با دوستات استخر بری و ورزش و تفریحتو بکنی، با درس و مشق و کتاب خودتو سرگرم کنی و لذت ببری!
آره عزیزکم. این منم که تو بزرگترین دلخوشی زندگیمی. این منم که تمام امید و شوق زندگیم تو وجود چند نفر خلاصه میشه. نه بخاطر خوشگذرونی و گذران وقت باهاشون، نه بخاطر رفع نیازهای مشترکمون یا هر چیز دیگه! فقط بخاطر وجودشون!!!
پس تو خوش باش و همه نگرانی هاتو دایورت کن به دل من، که شادی تو خوشی منه! 
شای باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما

دخترکم... میدونم که دل پاکت حتماً از این احساس خبر داره. این نعمت بزرگی که بخندی دلم تو سراسر زندگی میلرزه. لبخندت مستم میکنه و از دو جهان آزاد!!
"بیمار خنده های تو ام؛ بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب..."
امید زندگیم، مهتاب شبم، خورشید آرزوهام، تو گرمتر بتاب تا زندگی منم رونق داشته باشه. کیه که ندونه حیات و پویایی منظومه ی من به گرمای توئه!
پس ازت میخوام بی دغدغه پیج شنبه ها استخرتو بری، توی طول هفته خوب درستو بخونی و منم قول میدم نمره هات خوب شد، مامان آرش، آرشو بیاره، سیـــر با هم بازی کنین و زندگیتونو با هم و قشنگ بسازین! غیرت بابایی هم پشتته تا کوچیکترین گزندی نبینی.
واااااااااای دختر... اون روزی که مامانِ پسرک همسایه تلفن کنه خونه و خواهش کنه بیان و...
آخ. عزیزم. 206 گرون شده که شده!!! تو باید دلتو ببینی... بابا نه میذاره مال و دارایی عشقو از یادت ببره و نه عشق یه پسرک آسمون جل بی لیاقت زندگیو!!! به بابات مطمئن باش نه اون پسره ی مو قشنگ!!!
آرزوم بوده که آسمون تو شبها / برا تو یه سقف پر ستاره باشه
روی طاقچه ماه برات مثل یه آینه / کهکشونا هم برات گهواره باشه
یادته به این؟
--------
میدونم خیلی زشت حرفامو زدم. چه کنم دیگه؟ اصلا اینجور بگم: تموم حرفم همینه: "ارغوانم، تو برافراشته باش..."




سه شنبه 14 آذر 1391-11:03



خو الحمدلله که نه قیافه داریم نه یه جیب پر پول...
نه تیپ داریم؛ نه واسه تیپیدن پول و سلیقه و نه حتی یه هیکل خوش فرم!!
نه ماشین داریم نه پول کرایه...
نه...
چی بگم خلاصه؟
بازم هزاااااااااااااااااااااار مرتبه جای شکرش باقیه... این اعتماد به نفسم نداشتیم تا حالا شونصد بار قرص رفته بودیم بالا! واله بخدا... حالا بگذریم که اعتماد بنفسم به شدت کاظمه 
حالا از همه این "نداشته ها" بگذریم؛ دیشب واسه n اُمین بار یه دوست دیگه ای بهم گفت: "صداتو خیلی دوس دارم... مخملیه،خاصه!"
آقا این شونپقمین نفری بود که اینو بهم میگفت! آی ذوق کردم، آی ذوق کردم
سعید،هم اتاقیم میومد باهام تو تراس کلی میحرفید که: "صدات شبیه مجری راه شبه"!
خانم "الف" همکلاسیم همیشه میگفت صدات خیلی رادیوئیه!!!
خانم"م" میگفت تو اوج ناراحتیام، بام حرف میزنی انگار صدات آرومم میکنه!!
شبا باید واسه محمد،داداشم ، رمان بخونم تا خوابش ببره؛میگه صدات آرامش و حتی "خواب" میده به آدم!!
و.............
و این آخری (که همون اول کار گفتم) از همه مهمتر 
خدایا دمت گرم که حداقل یه چی دادی که بقیه بگن خوبشو داری!!!!
---------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
اینو تو استاتوس ف.ب نوشتم... بعد گفتم بذارمش اینجا!!!!