تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - مطالب مرداد 1391

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
دوشنبه 16 مرداد 1391-00:47



این یک پست وبلاگی است، نه آن حکایت حالیست که شمه ای ز بیانش به صد رساله بر آید

از مرحمتِ... نمی دانم! از مرحمت کدام نعمت است، یا از لطف کدام خیر ندیده ایست یا حتی اجر کدام ثواب و کار خیرِ "کباب کننده" ام است این روزها؛ این سختی ها؛ این درد ها؟
این که بعد از ظهر های هر یکشنبه صورت تر شده ام را بشویم تا وظو بگیرم؟ این که هر پنجشنبه از عصبیت و خستگی تا مرز جنون بروم؟ این که هر روزِ این ماه پربرکتی که هر سال انتظارش را داریم، مفت مفت از دست بدهم و هر صبح از شدت عطش تا شب، بارگاه کبریائیش را از دعا لبریز کنم که "حداقل کمک کن امروز رو بتونم تا اذون تاب بیارم" ؟ این که هر صبح بر صندلی های اداره چرت عذاب آور اعتیاد وار بزنم؟ این که هر روز یک چاله اندازه یک عدس به جای جوش های قبلی اضاف کنم و ریزش موها احساس کچلی ام بدهند!؟

نمی دانم. نمی دام عذاب است یا رحمت!؟! نمی دانم ترد شده بارگاه خدائیش شدم یا چنان مقرب که گونی گونی "جام بلا"یم عطا می کند!؟! نه... می دانم! دومی نیستم!!!!

این روزها... این روزها دلم برای همه تنگ می شود! این روزها حتی دلم برای سرو صدای بچه های ریزه میزه که صدای آواز دسته جمعیشان از غیر انتفاعی روبروی خانه عذابمان می داد هم تنگ میشود. این روزها دلم برای دانشگاهمان هم تنگ می شود. حتی این روزها دلم برای خودم تنگ می شود!

قرارمان –یعنی قرار من و علی حسن زاده- بر این بود که سرم را گرم کنم. به کتاب،به آشپزی، به موزیک، به نوستاژی هایم؛ یعنی به تمام دلخوشی های مادی ام... ولی نشد! دست و دلم مثل سابق به اجاق گاز نمی رود. چشم و ذهنم هم مثل قبل تر ها به کتاب قفل نمی شود و گوشم موسیقی را نمی فهمد. نوستالژی هم که ناگاه شد عذاب!!!
آشپزی که هیچ؛خوردنم هم نمی آید! مادر اگر بفهمد تمام رمضان –به جز2شبش- را به یک چهارم نان و پنیر و یک حبه خرما و یک چایِ مسجد افطار کردم و سحر هم خورده و نخورده نیت روزه کردم... نه؛ نباید بفهمد.هرگز نباید بفهمد! کتاب هایم! کتاب هایم هم حوصله اشان سر رفته، از گردی که به چهره نشسته دارند مدام سرفه می کنند. صدای سرفه اشان هر روز بلند تر در گوشم غصه ام می دهد! آنها هم سهم بزرگی از غربت این روزهایم نصیبشان شده! کتابخوانه ام اگر بفهمد تمام این مدت را به یک "طاعون" و 40صفحه  "نهاد ها و اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام" گذراندم دق می کند! اما می فهمد؛ این را از شمار اندک کتاب هایی که بر می دارم و می گذارم می فهمد! دکمه Playتار عنکبوت زده و مطمئنا Mp3 Playerام این را می داند. اصلاً او هوشمند است، حس این روزهای کرختم را می فهمد و می داند آن تک تراک "امشب همه غم های عالم را خبر کن.." که پرویز مشکاتیان سازش را زده و خوش خوانده؛ شده ریتم و بییت این روزهایم. و می داند گاهی هم البته سراغ ساز و آواز "جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست..." می روم که محمدرضالطفی ساخته و محمد معتمدی خوانده! آن هم از روی گوشی. این یکی درد بدتر می سوزاندش!!

قرارمان این بود: خم به ابرو نیاورم؛ صدا را به گلو نیامده خفه کنم...
این هم نشد. صدایم خاک در آصف زدود؛ ابروهایم تاب این خم را نیاورد،شکست!

همین! این روزهای من این شکلی است دیگر! دیگر گفتنش تابویم نیست؛ از شرحش هم پروایی نیست...
بیش از اینش طویل نباید گفت و بدین قدر کوته نتوان کرد شرحش؛ که این قصه دراز است...




یکشنبه 8 مرداد 1391-02:32



دبستان بودم؛ توی خرداد امتحانای من زود تموم می شد و خواهر برادر بزرگتر قاعدتاً تا یه مدت بیشتری امتحان داشتن! این جور مواقع من تبدیل می شدم به یه عنصر مزاحم و یه سد بزرگ جلوی موفقیت تحصیلی اونا! بچه انرژی داره، شر و شور داره؛ تازه امتحاناش تموم شده، تابستونش شروع شده و از قدیم گفتن: "تابستونه،فصل بازی و خنده!" نمی تونه مث یه آدم 50-60 ساله صبح تا شب صمن بکم بشینه تا خواهر برادرش درس بخونن که!!

بابا مامان ما هم که فرهنگی و حســــــاس رو درس خوندن... مجبور می شدن یه پلیتیک  بزنن! صبح زود مادر جان ما رو بیدار می کرد و می بردتم با خودش مدرسه! وای که چه دهنی از من صاف می شد؛ 5ساعتو باید تو دفتر مدرسه تحمل می کردم و الکی سر خودمو گرم می کردم؛ مامان هم که دنبال کارا خودش...
میرفتم تو حیاط مدرسه؛ دخترا می اومدن باهام بازی می کردن سرم گرم می شد! وای که چقد تنقلات می خوردم اون روزا از دست دانش آموزا!!* ولی خوب بازم سختم بود.
این بود که سعی می کردم یه جوری راه دومو به مامان اینا تحمیل کنم که عبارت بود از اقامت چند روزه تو "هتل مامان بزرگ"! هر سال خونه یکدوماشونو انتخاب می کردم، مثلاً تنوع می دادم به  زندگی!

"مامان بزرگ آبادانیه" خونه اش نزدیک تر بود، یه جورایی بیشتر هوامو داشت، تلویزیون رنگی داشت و چند تا فاکتور مثبت دیگه!
اون یکی مامان بزرگم –خدابیامرز- تلویزیون رنگی نداشت، خونه اش دور تر بود، مستاجر داشت... اما یه ویژگی خیلی مهم داشت: به چشم مهمون بهم نگاه نمی کرد، بهم فرمون می داد، همون چیزیو که واسه خودشون می پخت واسه منم بود و... واسه همینا هم خیلی باهاش راحت تر بودم.
خلاصه...

هر سالی که اونجا بودم پاتوقم میشد زیرزمینشون و گشتن تو اسباب وسایل قدیمی و با این چیزا خودمو سرگرم می کردم. خود مامان بزرگم سواد نداشت. از رو کتابای بابا بزرگ "قصص الانبیا" و کتابای مذهبی می خوندم واسش، اونم دعام می کرد!!

اصلاً چی دارم میگم؟ میخواسم یچی دیگه بگم!!!
یه رادیو کوچیک داشتم؛خیلی هم دوسش میداشتم! مدام رادیو گوش می دادم اون روزا! عچق رادیو داشتم. حتی گاهاً خیلی بیشتر از تلویزیون. یادمه یه هدفون هم از یه دستفروشه خریده بودم 500 تومن! انقد خوب بود؛ یه رنگ سبز فسفری نازی هم داشت...
بابابزرگ و مامان بزرگ طبق عادت یه عمر زندگیشون، شبا زود می خوابیدن. من دراز می کشیدم، هدفونو میذاشتم تو گوشم و رادیو می گوشیدم... اونم رادیو جوان!
این همه سال رادیو گوش دادم، این همه برنامه؛ از این برنامه های شاد که یه لحظه سکوت لاش نمی رفت رو آنتن؛ ساعت 12 تا 12:30 "ترانه های درخواستی" و... خلاصه همه جورش. بعد گمونم ساعت حول و حوش 1 یه برنامه ای اون روزا شروع میشد که بدفــــــــــــرم عاشقش بودم! "خیابان نقره ای شب"
هر شب یه ریتم و آیتمایی داشت. یه شب جدی جدی، یه شب طنز... هر شب هم یه اکیپی تولید و اجراش می کردن. از بین روزای هفته هم یه شبش بود خیلی دلبری می کرد ازم. گمونم چهارشنبه ها!

بعضی وقتا می شد نصف شب چنان به خنده ام مینداخت که قاه قاهمو نمی تونستم کنترل کنم و مامان بزرگ بیچاره رو زهره ترک می کردم!!**
بگذریم! اومدم بگم یه اکیپ خیلی باصفا و باحالی داشت. اسماشونو اکثراً فراموش کردم فقط بینشون همینا رو یادمه: خشایار؛ بنفشه رافعی و فرشید منافی!!!!
خشیایارو نمیدونم چی شد و کجا رفت. بنفشه رافعی رو هم تا همین چند وقت پیش ازش خبری نداشتم تا پارسال یهو از شبکه اصفهان صداشو شنیدم. البته از تلویزیون! بعضی شبا مجری "هشت بهشت" بود. وای که چقــــــد صداش قشنگ و نابه!!
اما فرشید منافی:
اونم گمونم پارسال پریسال بود که از رادیو فردا سر در آورد! یه مدت هر شب "رادیو پسفردا" اجرا می کرد و "منبرانه"هاش کلی صفا می داد به ملت... بعد نمی دونم چی شد دیگه گوشش ندادم!!! تا همین چند وقت پیش که یه دوستی کلی فایلاشو دانلودیده بود و بهم داد!
فی حیص المجموع ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن همه وراجی کردم که بگم هر چند به پای خیابان نقره ای شب نمی رسن؛ حیفه این رادیو پسفردا، از دست ندین!
بیا:


پ.ن:
*: به یاد اون روزا که دختر خانومای جوون بیسکوئیت بهم تعارف می کردن
**: بابا بزرگ بنده خدا گوشاش سنگین بود؛ریلکس می خوابید!
***: رونوشت به"پرزیدنت آتروپات" که یه مدتی خراااااااب رادیو جوان بود!