تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - بوی کافور؛ عطر یاس (شرح آموزشی خدمت 1)

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
چهارشنبه 7 تیر 1391-01:06



شاید آوردن دو ماه آزگار خدمت تو یه پست یه کار واقعاً نشدنی باشه؛ ولی من تصمیمشو دارم هرچند میدونم نمیتونم. به قول حسن سمنانی: "من دییه نئی تونم!"

نه میدونم از کجا بگم و نه حتی چیاشو بگم! سرما و آفتابِ سوزنده ی کوهستان چشیدناشو بگم یا لذت ویوو های ناب بینالودو که شصت تا عکسای نشنال جئوگرافی می ارزید؟
 از آدمای مضحک و بادمجون دور قاپچیش بگم یا دوستای باصفا و فهمیده ی دسته اول گروهان 202 گردان امام علی؟ رنگین کمونای نیم دایره ای و کامل و پررنگ و حتی گاهاً دوتا قوس کامل موازی که بعد از یه بارون لطیف دلبری می کرد و خوراک خوردن یه چای لیوانی با لیپتون های چای داخله بود...
 بادهای شدید و رعد وبرق هایی که هممونو از شکستن شیشه های قدی درِ آسایشگاه می ترسوند!

 فرمانده گروهانی که تقریباً همه ازش ناراضی بودن و از اون طرف سرهنگی به اسم موسوی که منش نرم و مناعت طبعش به عنوان یه فرمانده گردان روز آخر کاری کرد که بچه های خسته و داغون چنان صلواتی واسه سلامتیش بفرستن که از میدون صبحگاه تا آسایشگاه ها همه شیشه ها رو بلرزونه!

بی خوابی ها، ورزش های اجباری و ملال آور بعد از نماز صبح که خوراک دودر کردن بود و از شش تا پیچوندن یکیش لو می رفت و میشد بانی پست تنبیهی!!! وبعد باز هم سمبل کردن همون نگهبانی ها!

 الان تصمیم گرفتم دوتا پستش کنم و این پست رو بذارم واسه توصیف کلاسا:
کلاسای عقیدتی سروان زَرقانی گل و خنده رو که از ردیف دوم به بعد کلاس رو "خوابگاه" می کرد؛ جوری که انگار گرد مرده پاشیده می شد رو کلاس. چیزی که زرقانی قشنگ میدید اما خستگی رو می فهمید و هیچی به روی مبارکش هم نمی آورد!
بهداشت و جنگ نوین و مربی با اخلاق و بامعلوماتش، سروان ترشیزی دوست داشتنی که قرار بود یه کاری واسه ما بکنه و ...!
کلاسای سیاسی! جلسات اول سرگرد بخشی خوش تیپ() و جلسات آخر که به بی منطق گوئی ها و تفسیر به رای های حرص آور یه ستوان جوون و پرچونه (---) گذشت و دستم که ناخودآگاه بعد از یکی از همین جلسات به دفترم به خط درشت تحریر فرمود که: "خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد..."
 حتی با وجود یه همچین استادی و فی حیص المجموع برآورد من از همه ی این جلسلات، فهم و اطمینان این نکته بود که "منطق و فهم و وجدان و صداقت خیلی از اساتید سیاسی توی دل یه پادگان نظامی از مجموعه سپاه، به همه ی مدیران صدا و سیما می چربه"! به عبارتی یه ساعت و نیم کلاس سیاسی و تمام پرگوئی های تک سو نگر سپاهی ها رو گوش می دم ولی دو دقیقه اخبار صدا و سیما رو نمی تونم تحمل کنم -

حفاظت اطلاعات و حرافی های پر جذبه و شیرین "واعظی" که شاید اگه بفهمه اسم خودش و این همه مربی رو تو یه وبِ به همین بی بضاعتی و گوجولوئی آوردم کله امو می کنه و اندر باب لزوم رعایت اصول حفاظت کلامی و اینترنتی و عدم اطمینان به امنیت فضای پابلیش نت مفصّل حدیثی آغاز می کنه که اون ورش ناپیدا. منم میگم "...این حجم انبوه اطلاعات جمع آوری نسبتا ساده ای داره ولی حسابشو بکنید پردازش این حجم، مستلزم هزینه کردن چه سرمایه و زمانی هستش! مث این می مونه که بگن کف حسینیه رو با اون جارو برقی جارو بزن. در عرض چند دقیقه انجام میشه. ولی حالا بیان بگن این خورده آشغال های مثلاً کاغذ رو جدا کن یه طرف بذار،پرزها رو یه طرف و خلاصه همه چی رو تفکیک و دسته بندی کن! ببینید چه کار دشوار و زمان بریه..."

سروان قاضی که به دیده اکثر بچه ها گل سرسبد مربی ها بود و کلاسای سلاحش که اصولاً محدود میشد به کلاشینکف روسی و تکنیکای کار باهاش.

سلاح عملی که همون میدون تیر خودمون میشد و با طی یه مسافت حدوداً 4کیلومتری بهش می رسیدیم. هر مرتبه 16تا فشنگو با کلاشینکوفای نو بزن و نمره اشو بگیر و همون مسافتو برگرد!

کلاسای پیاده روی با تجهیزات کامل تو آرایش ستون،2 هر دفه کلی راه رفتن داشت و خیز و پیام رسانی و... و پیاده روی های شبانه که لذت خاصی داشت. تو تاریکی و سکوت بامزه با اون هوای تمیز و صاف نیشابور که آدم حس می کرد می تونه ستاره ها رو تو مشتش بگیره!
ما هم که آخر صف، همیشه صفا و بگو بخندی داشتیم. چه تو صف رفتن به میدون تیر و چه پیاده روی ها...

واما کلاسای آمادگی جسمانی! بخشی که ترس اصلی من قبل و اوایل خدمت بود!!!! تمرین های سخت و نفس گیـــــــــــــــر! چرت گفتم! تمرین های دو نیمه استقامت 3200 و دو سرعت! هفته ای 3 جلسه حدوداً... و من هنوز فکری ام چجوری من می تونستم بدوم؟؟؟ نکته: بر روح پر فتوح سروان دستجری درود که انقدر اصولی تمرین می داد و بعد کلاس هیچ خستگی ه به تنمون نمی موند هیچ؛ کلی هم –بی اغراق- احساس انرژی و طراوت داشتیم و امان از وقتی که یه نفر دیگه جای ایشون می اومد کلاس...

کلاسای سخت تاکتیک عملی که مربی های محترمش واسه اداره ی راحت و –به قول خودشون- "حفظ شاکله" نظامی گری اول هر جلسه با بهونه و بی بهونه با چهره های درهم کشیده وعبوس، دستور تنبیهی می دادن و البته تهدید به بیشتر "تمرین" دادن هم که از الزامات و الگوهای تدریسشون بود! ... تاخیر توی حضور سر کلاس یعنی بدو-بخواب یه گروهان 140 نفره روی یه زمین خشن و پر از سنگ و کلوخ! و همین هزینه ی گزاف "چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید".  جناب سروان احمد خان دستجردی با اون حالات تصنعی و آمیخته به طنزمستور و لحن بانمک و شوخی های خشکی که از همشون بوی تند تهدید توی ذوق می زد و فکاهی های مستتر این تهدیدهاش لبخند به لبامون می آورد! "رزمدار اول پاسدار مهدی الهی پور" عزیز که با یک سوم اون چهره ی ناراحت و حالات عصبی به همون خوبی و دقت کلاسو اداره می کرد...

تاکتیک تئوری، توی مجتمع کلاسی شهید مفتح که مثل همه ی کلاسای مجتمع کلاسی، چُرت نیمروزی رو چاشنی همیشگی داشت، اما هراسِ مربی، مث یه چوب کبریت بین پلک ها از وصال این دو تا مشتاق حسرت به دل ممانعت می کرد و به گاهِ بی حواسیِ یه نفر، آزمونِ بی پاسخ یه سوال بی ربط و ناگهانی مطرح میشد. پرسشی که مخاطب رو از پیش شکست خورده و محکوم تجسم می کرد... گفتیم کویت کجای عراق بود؟

و آخر هم کلاسای مسخره و مشمئز کننده ی آداب سروان احمدی و عباس سوقندی که ثانیه ثانیه اش به ضم همه بچه ها یه ساعت میشد و دستورا و تمرینای ملالت زای آداب نظامی و چرندیاتی مثل رژه و "بحث احترامات" و...

علی ای حال من فکر می کردم خدمت و آموزشیش، همش ورجه وورجه و سینه خیز و کلاغ پر باشه! گاهی کلاس رفتن واسه آدم میشه نعمت!!!!!!

پ.ن: دیدم متن زیادی طولانی و حوصله بر شد؛ خواستم با این اسمایلی ها مثلاً جذبه بدم!!