تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد...

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
شنبه 26 آذر 1390-02:35



امشب برایم شب تلخ و عجیبی بود!

غریب، چون راز اندود ظلمت دالان شب؛ کوچک، چون گلوگاه پرنده.

بغضی گران بر گلو و پاره اشکی بر دیده؛ عزم به ناکجا و راهی بی مقصد. با ثقیل غم آشنای دوستی بر خاطر محزون.
به دل شوق فریادی سخت و به لب قفل خموشی...

ای عزیز نادیده؛ بستر سترگ علاقه، تندیس آشنایی، که به چنین بازی گرانی نشسته ای! "ای پری واره در قالب آدمی که پیکرت جز در خل واره ی ناراستی نه می سوزد.."

امشب؛ساعاتی که بی سبب، کوی به کوی و برزن به برزن به خلوتی گز میشد و ریزش مواج برگ هایی در پاسخ نسیمی سرد و ناگهانی، به خلوتم رنگ اعجاز و عجب میکشید؛ نوای حنجره ی مخدوش و "فریاد" بنفش "اخوان" بود که به قانونِ احتمالی صرف، از نوع هوش مصنوعیِ زاده ی خلاقیت بشر –تِرَک های رندوم موبایل- به گوشم زجر و زجه ی عاجزانه ی فردا را نوید میداد...:

...تا سحرگاهان که می داند
 که بود من شود نابود؟

وای آیا هیچ سر برمی کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بی دادگر بنیاد
می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد


روزهای اخیر چنین بر من گذشت:
لختی حدیث اندوه بار وظیفه و لختی هراس کدورت...

کاش می دانستی "انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود... توان دوست داشتن و دوست داشته شدن؛ توان شنفتن؛ توان دیدن و گفتن؛ توان اندوهگین و شادمان شدن..."
باز هم آیا بایست بگویم؟ آیا رازی بدین کج خلقی و خرد گریزی تو را است که من به فهم آن عاجز؟

به من عذاب انتخابی بود میان گفتن و ناگفتن. به برگزیدن گفتن، زبان خواهم سوزاند و به نگفتن، جگر!
چشم وا کردم، سکوتم آب شد / چشم بستم، بسترم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید / آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان / دستهایم، دفترم آتش گرفت

دشواری وظیفه ام وادار نمود... پس:
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت / اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست

 زبان گشودم و فارغ از از تشویش نتیجه، هذیان هایم به گوش ها سپردم. پاسخی اما...
گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر / گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

بیش از اینم یارای گفتن نبود! فقط ای دوست، به سماجتی دیوانه وار می گویمت باز: بگذار بگریزد این احساس بی لبخند؛ بگذار بگریزد...

دیگر سکوت گزیدم. سکوت با جامه ی بی تفاوتی برگزیدم و امشب به تجسم امیدبخش رهائی ات دیده فرو خواهم بست. به آروزی فردایی که دیبای ذوق، خاکستریِ روزت رنگین کند و حریر معرفت، سیاهی شبت بپوشاند.

آن روز ناگزیر می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب
                        در آسمان ببینند
...
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
                     آغاز می شود...

به پایان:
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش / می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

پ.ن:
همیشه دوست داشتم رسول کربکندی رو ببینم. کلی باهاش حرف داشتم!
امشب که از زور و سوز سرما به قصد ادای حاجت عزم بیمارستان عسگریه کردم دیدمش. اما وسط اون هجمه ی بغض و غم، سلام و عرض ارادت ساده هم از زبونم در نیومد!!

بعد نوشت:
امروز بهترم. فقط یک کم سرم سنگینه!!

اومدم فقط بازم دعا دیگه بکنم و برم...  دور باد آفت دور فلک از جان وتنش
و...:
                                                          یارب ز چشم زخم زمانش نگاه دار!