تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب - خیابان نقره ای شب

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
یکشنبه 8 مرداد 1391-01:32



دبستان بودم؛ توی خرداد امتحانای من زود تموم می شد و خواهر برادر بزرگتر قاعدتاً تا یه مدت بیشتری امتحان داشتن! این جور مواقع من تبدیل می شدم به یه عنصر مزاحم و یه سد بزرگ جلوی موفقیت تحصیلی اونا! بچه انرژی داره، شر و شور داره؛ تازه امتحاناش تموم شده، تابستونش شروع شده و از قدیم گفتن: "تابستونه،فصل بازی و خنده!" نمی تونه مث یه آدم 50-60 ساله صبح تا شب صمن بکم بشینه تا خواهر برادرش درس بخونن که!!

بابا مامان ما هم که فرهنگی و حســــــاس رو درس خوندن... مجبور می شدن یه پلیتیک  بزنن! صبح زود مادر جان ما رو بیدار می کرد و می بردتم با خودش مدرسه! وای که چه دهنی از من صاف می شد؛ 5ساعتو باید تو دفتر مدرسه تحمل می کردم و الکی سر خودمو گرم می کردم؛ مامان هم که دنبال کارا خودش...
میرفتم تو حیاط مدرسه؛ دخترا می اومدن باهام بازی می کردن سرم گرم می شد! وای که چقد تنقلات می خوردم اون روزا از دست دانش آموزا!!* ولی خوب بازم سختم بود.
این بود که سعی می کردم یه جوری راه دومو به مامان اینا تحمیل کنم که عبارت بود از اقامت چند روزه تو "هتل مامان بزرگ"! هر سال خونه یکدوماشونو انتخاب می کردم، مثلاً تنوع می دادم به  زندگی!

"مامان بزرگ آبادانیه" خونه اش نزدیک تر بود، یه جورایی بیشتر هوامو داشت، تلویزیون رنگی داشت و چند تا فاکتور مثبت دیگه!
اون یکی مامان بزرگم –خدابیامرز- تلویزیون رنگی نداشت، خونه اش دور تر بود، مستاجر داشت... اما یه ویژگی خیلی مهم داشت: به چشم مهمون بهم نگاه نمی کرد، بهم فرمون می داد، همون چیزیو که واسه خودشون می پخت واسه منم بود و... واسه همینا هم خیلی باهاش راحت تر بودم.
خلاصه...

هر سالی که اونجا بودم پاتوقم میشد زیرزمینشون و گشتن تو اسباب وسایل قدیمی و با این چیزا خودمو سرگرم می کردم. خود مامان بزرگم سواد نداشت. از رو کتابای بابا بزرگ "قصص الانبیا" و کتابای مذهبی می خوندم واسش، اونم دعام می کرد!!

اصلاً چی دارم میگم؟ میخواسم یچی دیگه بگم!!!
یه رادیو کوچیک داشتم؛خیلی هم دوسش میداشتم! مدام رادیو گوش می دادم اون روزا! عچق رادیو داشتم. حتی گاهاً خیلی بیشتر از تلویزیون. یادمه یه هدفون هم از یه دستفروشه خریده بودم 500 تومن! انقد خوب بود؛ یه رنگ سبز فسفری نازی هم داشت...
بابابزرگ و مامان بزرگ طبق عادت یه عمر زندگیشون، شبا زود می خوابیدن. من دراز می کشیدم، هدفونو میذاشتم تو گوشم و رادیو می گوشیدم... اونم رادیو جوان!
این همه سال رادیو گوش دادم، این همه برنامه؛ از این برنامه های شاد که یه لحظه سکوت لاش نمی رفت رو آنتن؛ ساعت 12 تا 12:30 "ترانه های درخواستی" و... خلاصه همه جورش. بعد گمونم ساعت حول و حوش 1 یه برنامه ای اون روزا شروع میشد که بدفــــــــــــرم عاشقش بودم! "خیابان نقره ای شب"
هر شب یه ریتم و آیتمایی داشت. یه شب جدی جدی، یه شب طنز... هر شب هم یه اکیپی تولید و اجراش می کردن. از بین روزای هفته هم یه شبش بود خیلی دلبری می کرد ازم. گمونم چهارشنبه ها!

بعضی وقتا می شد نصف شب چنان به خنده ام مینداخت که قاه قاهمو نمی تونستم کنترل کنم و مامان بزرگ بیچاره رو زهره ترک می کردم!!**
بگذریم! اومدم بگم یه اکیپ خیلی باصفا و باحالی داشت. اسماشونو اکثراً فراموش کردم فقط بینشون همینا رو یادمه: خشایار؛ بنفشه رافعی و فرشید منافی!!!!
خشیایارو نمیدونم چی شد و کجا رفت. بنفشه رافعی رو هم تا همین چند وقت پیش ازش خبری نداشتم تا پارسال یهو از شبکه اصفهان صداشو شنیدم. البته از تلویزیون! بعضی شبا مجری "هشت بهشت" بود. وای که چقــــــد صداش قشنگ و نابه!!
اما فرشید منافی:
اونم گمونم پارسال پریسال بود که از رادیو فردا سر در آورد! یه مدت هر شب "رادیو پسفردا" اجرا می کرد و "منبرانه"هاش کلی صفا می داد به ملت... بعد نمی دونم چی شد دیگه گوشش ندادم!!! تا همین چند وقت پیش که یه دوستی کلی فایلاشو دانلودیده بود و بهم داد!
فی حیص المجموع ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن همه وراجی کردم که بگم هر چند به پای خیابان نقره ای شب نمی رسن؛ حیفه این رادیو پسفردا، از دست ندین!
بیا:


پ.ن:
*: به یاد اون روزا که دختر خانومای جوون بیسکوئیت بهم تعارف می کردن
**: بابا بزرگ بنده خدا گوشاش سنگین بود؛ریلکس می خوابید!
***: رونوشت به"پرزیدنت آتروپات" که یه مدتی خراااااااب رادیو جوان بود!