تبلیغات
رفیـق بـد... ذغـال خــــــــوب

:درباره وبلاگ

:آرشیو

Ali Hassanzadeh

Create Your Badge Ramin University of Agriculture and Natural Resources

Promote Your Page Too

:پیوندها

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

Instagram
دوشنبه 16 مرداد 1391-00:47



این یک پست وبلاگی است، نه آن حکایت حالیست که شمه ای ز بیانش به صد رساله بر آید

از مرحمتِ... نمی دانم! از مرحمت کدام نعمت است، یا از لطف کدام خیر ندیده ایست یا حتی اجر کدام ثواب و کار خیرِ "کباب کننده" ام است این روزها؛ این سختی ها؛ این درد ها؟
این که بعد از ظهر های هر یکشنبه صورت تر شده ام را بشویم تا وظو بگیرم؟ این که هر پنجشنبه از عصبیت و خستگی تا مرز جنون بروم؟ این که هر روزِ این ماه پربرکتی که هر سال انتظارش را داریم، مفت مفت از دست بدهم و هر صبح از شدت عطش تا شب، بارگاه کبریائیش را از دعا لبریز کنم که "حداقل کمک کن امروز رو بتونم تا اذون تاب بیارم" ؟ این که هر صبح بر صندلی های اداره چرت عذاب آور اعتیاد وار بزنم؟ این که هر روز یک چاله اندازه یک عدس به جای جوش های قبلی اضاف کنم و ریزش موها احساس کچلی ام بدهند!؟

نمی دانم. نمی دام عذاب است یا رحمت!؟! نمی دانم ترد شده بارگاه خدائیش شدم یا چنان مقرب که گونی گونی "جام بلا"یم عطا می کند!؟! نه... می دانم! دومی نیستم!!!!

این روزها... این روزها دلم برای همه تنگ می شود! این روزها حتی دلم برای سرو صدای بچه های ریزه میزه که صدای آواز دسته جمعیشان از غیر انتفاعی روبروی خانه عذابمان می داد هم تنگ میشود. این روزها دلم برای دانشگاهمان هم تنگ می شود. حتی این روزها دلم برای خودم تنگ می شود!

قرارمان –یعنی قرار من و علی حسن زاده- بر این بود که سرم را گرم کنم. به کتاب،به آشپزی، به موزیک، به نوستاژی هایم؛ یعنی به تمام دلخوشی های مادی ام... ولی نشد! دست و دلم مثل سابق به اجاق گاز نمی رود. چشم و ذهنم هم مثل قبل تر ها به کتاب قفل نمی شود و گوشم موسیقی را نمی فهمد. نوستالژی هم که ناگاه شد عذاب!!!
آشپزی که هیچ؛خوردنم هم نمی آید! مادر اگر بفهمد تمام رمضان –به جز2شبش- را به یک چهارم نان و پنیر و یک حبه خرما و یک چایِ مسجد افطار کردم و سحر هم خورده و نخورده نیت روزه کردم... نه؛ نباید بفهمد.هرگز نباید بفهمد! کتاب هایم! کتاب هایم هم حوصله اشان سر رفته، از گردی که به چهره نشسته دارند مدام سرفه می کنند. صدای سرفه اشان هر روز بلند تر در گوشم غصه ام می دهد! آنها هم سهم بزرگی از غربت این روزهایم نصیبشان شده! کتابخوانه ام اگر بفهمد تمام این مدت را به یک "طاعون" و 40صفحه  "نهاد ها و اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام" گذراندم دق می کند! اما می فهمد؛ این را از شمار اندک کتاب هایی که بر می دارم و می گذارم می فهمد! دکمه Playتار عنکبوت زده و مطمئنا Mp3 Playerام این را می داند. اصلاً او هوشمند است، حس این روزهای کرختم را می فهمد و می داند آن تک تراک "امشب همه غم های عالم را خبر کن.." که پرویز مشکاتیان سازش را زده و خوش خوانده؛ شده ریتم و بییت این روزهایم. و می داند گاهی هم البته سراغ ساز و آواز "جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست..." می روم که محمدرضالطفی ساخته و محمد معتمدی خوانده! آن هم از روی گوشی. این یکی درد بدتر می سوزاندش!!

قرارمان این بود: خم به ابرو نیاورم؛ صدا را به گلو نیامده خفه کنم...
این هم نشد. صدایم خاک در آصف زدود؛ ابروهایم تاب این خم را نیاورد،شکست!

همین! این روزهای من این شکلی است دیگر! دیگر گفتنش تابویم نیست؛ از شرحش هم پروایی نیست...
بیش از اینش طویل نباید گفت و بدین قدر کوته نتوان کرد شرحش؛ که این قصه دراز است...




یکشنبه 8 مرداد 1391-02:32



دبستان بودم؛ توی خرداد امتحانای من زود تموم می شد و خواهر برادر بزرگتر قاعدتاً تا یه مدت بیشتری امتحان داشتن! این جور مواقع من تبدیل می شدم به یه عنصر مزاحم و یه سد بزرگ جلوی موفقیت تحصیلی اونا! بچه انرژی داره، شر و شور داره؛ تازه امتحاناش تموم شده، تابستونش شروع شده و از قدیم گفتن: "تابستونه،فصل بازی و خنده!" نمی تونه مث یه آدم 50-60 ساله صبح تا شب صمن بکم بشینه تا خواهر برادرش درس بخونن که!!

بابا مامان ما هم که فرهنگی و حســــــاس رو درس خوندن... مجبور می شدن یه پلیتیک  بزنن! صبح زود مادر جان ما رو بیدار می کرد و می بردتم با خودش مدرسه! وای که چه دهنی از من صاف می شد؛ 5ساعتو باید تو دفتر مدرسه تحمل می کردم و الکی سر خودمو گرم می کردم؛ مامان هم که دنبال کارا خودش...
میرفتم تو حیاط مدرسه؛ دخترا می اومدن باهام بازی می کردن سرم گرم می شد! وای که چقد تنقلات می خوردم اون روزا از دست دانش آموزا!!* ولی خوب بازم سختم بود.
این بود که سعی می کردم یه جوری راه دومو به مامان اینا تحمیل کنم که عبارت بود از اقامت چند روزه تو "هتل مامان بزرگ"! هر سال خونه یکدوماشونو انتخاب می کردم، مثلاً تنوع می دادم به  زندگی!

"مامان بزرگ آبادانیه" خونه اش نزدیک تر بود، یه جورایی بیشتر هوامو داشت، تلویزیون رنگی داشت و چند تا فاکتور مثبت دیگه!
اون یکی مامان بزرگم –خدابیامرز- تلویزیون رنگی نداشت، خونه اش دور تر بود، مستاجر داشت... اما یه ویژگی خیلی مهم داشت: به چشم مهمون بهم نگاه نمی کرد، بهم فرمون می داد، همون چیزیو که واسه خودشون می پخت واسه منم بود و... واسه همینا هم خیلی باهاش راحت تر بودم.
خلاصه...

هر سالی که اونجا بودم پاتوقم میشد زیرزمینشون و گشتن تو اسباب وسایل قدیمی و با این چیزا خودمو سرگرم می کردم. خود مامان بزرگم سواد نداشت. از رو کتابای بابا بزرگ "قصص الانبیا" و کتابای مذهبی می خوندم واسش، اونم دعام می کرد!!

اصلاً چی دارم میگم؟ میخواسم یچی دیگه بگم!!!
یه رادیو کوچیک داشتم؛خیلی هم دوسش میداشتم! مدام رادیو گوش می دادم اون روزا! عچق رادیو داشتم. حتی گاهاً خیلی بیشتر از تلویزیون. یادمه یه هدفون هم از یه دستفروشه خریده بودم 500 تومن! انقد خوب بود؛ یه رنگ سبز فسفری نازی هم داشت...
بابابزرگ و مامان بزرگ طبق عادت یه عمر زندگیشون، شبا زود می خوابیدن. من دراز می کشیدم، هدفونو میذاشتم تو گوشم و رادیو می گوشیدم... اونم رادیو جوان!
این همه سال رادیو گوش دادم، این همه برنامه؛ از این برنامه های شاد که یه لحظه سکوت لاش نمی رفت رو آنتن؛ ساعت 12 تا 12:30 "ترانه های درخواستی" و... خلاصه همه جورش. بعد گمونم ساعت حول و حوش 1 یه برنامه ای اون روزا شروع میشد که بدفــــــــــــرم عاشقش بودم! "خیابان نقره ای شب"
هر شب یه ریتم و آیتمایی داشت. یه شب جدی جدی، یه شب طنز... هر شب هم یه اکیپی تولید و اجراش می کردن. از بین روزای هفته هم یه شبش بود خیلی دلبری می کرد ازم. گمونم چهارشنبه ها!

بعضی وقتا می شد نصف شب چنان به خنده ام مینداخت که قاه قاهمو نمی تونستم کنترل کنم و مامان بزرگ بیچاره رو زهره ترک می کردم!!**
بگذریم! اومدم بگم یه اکیپ خیلی باصفا و باحالی داشت. اسماشونو اکثراً فراموش کردم فقط بینشون همینا رو یادمه: خشایار؛ بنفشه رافعی و فرشید منافی!!!!
خشیایارو نمیدونم چی شد و کجا رفت. بنفشه رافعی رو هم تا همین چند وقت پیش ازش خبری نداشتم تا پارسال یهو از شبکه اصفهان صداشو شنیدم. البته از تلویزیون! بعضی شبا مجری "هشت بهشت" بود. وای که چقــــــد صداش قشنگ و نابه!!
اما فرشید منافی:
اونم گمونم پارسال پریسال بود که از رادیو فردا سر در آورد! یه مدت هر شب "رادیو پسفردا" اجرا می کرد و "منبرانه"هاش کلی صفا می داد به ملت... بعد نمی دونم چی شد دیگه گوشش ندادم!!! تا همین چند وقت پیش که یه دوستی کلی فایلاشو دانلودیده بود و بهم داد!
فی حیص المجموع ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن همه وراجی کردم که بگم هر چند به پای خیابان نقره ای شب نمی رسن؛ حیفه این رادیو پسفردا، از دست ندین!
بیا:


پ.ن:
*: به یاد اون روزا که دختر خانومای جوون بیسکوئیت بهم تعارف می کردن
**: بابا بزرگ بنده خدا گوشاش سنگین بود؛ریلکس می خوابید!
***: رونوشت به"پرزیدنت آتروپات" که یه مدتی خراااااااب رادیو جوان بود!



چهارشنبه 7 تیر 1391-02:06



شاید آوردن دو ماه آزگار خدمت تو یه پست یه کار واقعاً نشدنی باشه؛ ولی من تصمیمشو دارم هرچند میدونم نمیتونم. به قول حسن سمنانی: "من دییه نئی تونم!"

نه میدونم از کجا بگم و نه حتی چیاشو بگم! سرما و آفتابِ سوزنده ی کوهستان چشیدناشو بگم یا لذت ویوو های ناب بینالودو که شصت تا عکسای نشنال جئوگرافی می ارزید؟
 از آدمای مضحک و بادمجون دور قاپچیش بگم یا دوستای باصفا و فهمیده ی دسته اول گروهان 202 گردان امام علی؟ رنگین کمونای نیم دایره ای و کامل و پررنگ و حتی گاهاً دوتا قوس کامل موازی که بعد از یه بارون لطیف دلبری می کرد و خوراک خوردن یه چای لیوانی با لیپتون های چای داخله بود...
 بادهای شدید و رعد وبرق هایی که هممونو از شکستن شیشه های قدی درِ آسایشگاه می ترسوند!

 فرمانده گروهانی که تقریباً همه ازش ناراضی بودن و از اون طرف سرهنگی به اسم موسوی که منش نرم و مناعت طبعش به عنوان یه فرمانده گردان روز آخر کاری کرد که بچه های خسته و داغون چنان صلواتی واسه سلامتیش بفرستن که از میدون صبحگاه تا آسایشگاه ها همه شیشه ها رو بلرزونه!

بی خوابی ها، ورزش های اجباری و ملال آور بعد از نماز صبح که خوراک دودر کردن بود و از شش تا پیچوندن یکیش لو می رفت و میشد بانی پست تنبیهی!!! وبعد باز هم سمبل کردن همون نگهبانی ها!

 الان تصمیم گرفتم دوتا پستش کنم و این پست رو بذارم واسه توصیف کلاسا:
کلاسای عقیدتی سروان زَرقانی گل و خنده رو که از ردیف دوم به بعد کلاس رو "خوابگاه" می کرد؛ جوری که انگار گرد مرده پاشیده می شد رو کلاس. چیزی که زرقانی قشنگ میدید اما خستگی رو می فهمید و هیچی به روی مبارکش هم نمی آورد!
بهداشت و جنگ نوین و مربی با اخلاق و بامعلوماتش، سروان ترشیزی دوست داشتنی که قرار بود یه کاری واسه ما بکنه و ...!
کلاسای سیاسی! جلسات اول سرگرد بخشی خوش تیپ() و جلسات آخر که به بی منطق گوئی ها و تفسیر به رای های حرص آور یه ستوان جوون و پرچونه (---) گذشت و دستم که ناخودآگاه بعد از یکی از همین جلسات به دفترم به خط درشت تحریر فرمود که: "خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد..."
 حتی با وجود یه همچین استادی و فی حیص المجموع برآورد من از همه ی این جلسلات، فهم و اطمینان این نکته بود که "منطق و فهم و وجدان و صداقت خیلی از اساتید سیاسی توی دل یه پادگان نظامی از مجموعه سپاه، به همه ی مدیران صدا و سیما می چربه"! به عبارتی یه ساعت و نیم کلاس سیاسی و تمام پرگوئی های تک سو نگر سپاهی ها رو گوش می دم ولی دو دقیقه اخبار صدا و سیما رو نمی تونم تحمل کنم -

حفاظت اطلاعات و حرافی های پر جذبه و شیرین "واعظی" که شاید اگه بفهمه اسم خودش و این همه مربی رو تو یه وبِ به همین بی بضاعتی و گوجولوئی آوردم کله امو می کنه و اندر باب لزوم رعایت اصول حفاظت کلامی و اینترنتی و عدم اطمینان به امنیت فضای پابلیش نت مفصّل حدیثی آغاز می کنه که اون ورش ناپیدا. منم میگم "...این حجم انبوه اطلاعات جمع آوری نسبتا ساده ای داره ولی حسابشو بکنید پردازش این حجم، مستلزم هزینه کردن چه سرمایه و زمانی هستش! مث این می مونه که بگن کف حسینیه رو با اون جارو برقی جارو بزن. در عرض چند دقیقه انجام میشه. ولی حالا بیان بگن این خورده آشغال های مثلاً کاغذ رو جدا کن یه طرف بذار،پرزها رو یه طرف و خلاصه همه چی رو تفکیک و دسته بندی کن! ببینید چه کار دشوار و زمان بریه..."

سروان قاضی که به دیده اکثر بچه ها گل سرسبد مربی ها بود و کلاسای سلاحش که اصولاً محدود میشد به کلاشینکف روسی و تکنیکای کار باهاش.

سلاح عملی که همون میدون تیر خودمون میشد و با طی یه مسافت حدوداً 4کیلومتری بهش می رسیدیم. هر مرتبه 16تا فشنگو با کلاشینکوفای نو بزن و نمره اشو بگیر و همون مسافتو برگرد!

کلاسای پیاده روی با تجهیزات کامل تو آرایش ستون،2 هر دفه کلی راه رفتن داشت و خیز و پیام رسانی و... و پیاده روی های شبانه که لذت خاصی داشت. تو تاریکی و سکوت بامزه با اون هوای تمیز و صاف نیشابور که آدم حس می کرد می تونه ستاره ها رو تو مشتش بگیره!
ما هم که آخر صف، همیشه صفا و بگو بخندی داشتیم. چه تو صف رفتن به میدون تیر و چه پیاده روی ها...

واما کلاسای آمادگی جسمانی! بخشی که ترس اصلی من قبل و اوایل خدمت بود!!!! تمرین های سخت و نفس گیـــــــــــــــر! چرت گفتم! تمرین های دو نیمه استقامت 3200 و دو سرعت! هفته ای 3 جلسه حدوداً... و من هنوز فکری ام چجوری من می تونستم بدوم؟؟؟ نکته: بر روح پر فتوح سروان دستجری درود که انقدر اصولی تمرین می داد و بعد کلاس هیچ خستگی ه به تنمون نمی موند هیچ؛ کلی هم –بی اغراق- احساس انرژی و طراوت داشتیم و امان از وقتی که یه نفر دیگه جای ایشون می اومد کلاس...

کلاسای سخت تاکتیک عملی که مربی های محترمش واسه اداره ی راحت و –به قول خودشون- "حفظ شاکله" نظامی گری اول هر جلسه با بهونه و بی بهونه با چهره های درهم کشیده وعبوس، دستور تنبیهی می دادن و البته تهدید به بیشتر "تمرین" دادن هم که از الزامات و الگوهای تدریسشون بود! ... تاخیر توی حضور سر کلاس یعنی بدو-بخواب یه گروهان 140 نفره روی یه زمین خشن و پر از سنگ و کلوخ! و همین هزینه ی گزاف "چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید".  جناب سروان احمد خان دستجردی با اون حالات تصنعی و آمیخته به طنزمستور و لحن بانمک و شوخی های خشکی که از همشون بوی تند تهدید توی ذوق می زد و فکاهی های مستتر این تهدیدهاش لبخند به لبامون می آورد! "رزمدار اول پاسدار مهدی الهی پور" عزیز که با یک سوم اون چهره ی ناراحت و حالات عصبی به همون خوبی و دقت کلاسو اداره می کرد...

تاکتیک تئوری، توی مجتمع کلاسی شهید مفتح که مثل همه ی کلاسای مجتمع کلاسی، چُرت نیمروزی رو چاشنی همیشگی داشت، اما هراسِ مربی، مث یه چوب کبریت بین پلک ها از وصال این دو تا مشتاق حسرت به دل ممانعت می کرد و به گاهِ بی حواسیِ یه نفر، آزمونِ بی پاسخ یه سوال بی ربط و ناگهانی مطرح میشد. پرسشی که مخاطب رو از پیش شکست خورده و محکوم تجسم می کرد... گفتیم کویت کجای عراق بود؟

و آخر هم کلاسای مسخره و مشمئز کننده ی آداب سروان احمدی و عباس سوقندی که ثانیه ثانیه اش به ضم همه بچه ها یه ساعت میشد و دستورا و تمرینای ملالت زای آداب نظامی و چرندیاتی مثل رژه و "بحث احترامات" و...

علی ای حال من فکر می کردم خدمت و آموزشیش، همش ورجه وورجه و سینه خیز و کلاغ پر باشه! گاهی کلاس رفتن واسه آدم میشه نعمت!!!!!!

پ.ن: دیدم متن زیادی طولانی و حوصله بر شد؛ خواستم با این اسمایلی ها مثلاً جذبه بدم!!





شنبه 13 خرداد 1391-20:24



دیشب بعد عمری به سرمون زد اسم-فامیل بازی کنیم! یه دختر خاله ای هم داریم خیلی طنزه، عاچق مسخره بازیاشم!
 با "ی" نوشتیم؛ بعد اومدیم میخونیم:
...شهر: یانگوم!!
ما: -پ یانگوم چیه؟
دخترخاله: -اسم شهره خو!! (حالا بیا بش ثابت کن یانگوم یه شخصیت بود تو اون فیلم کره ایئه!)
...حیوان: یوگی!
ما: - یوگی؟!؟
دخترخاله: -یوگی و دوستان دیگه! خو مگه حیوون نبودن؟...

بعد با "ح":
... غذا: حویج پلو!
ما: -شیدا مسخره بازی در نیار دیگه
دخترخاله: - اِ به خدا دیروز مامان هویج پلو پخته بود با ح جیمی!. ماماااااان؛ مگه دیروز هویج پلوت با ح جیمی نبود؟
خاله،-بعداز کلی خنده- : ببیچاره همو دیروز هم گفت چرا به جا هویج پلو، حویج پلو با "ح" جیمی پختی؟!!!!!
...شهر: حومه اصفهان!
ما: -گمشو، باید اسم یه شهر باشه
دخترخاله: -خودت گمشو، حومه اصفهان انقد شهر هس، تازه به جا ده امتیاز باید مثلاً هزار امتیاز بگیرم؛این همه شهر نوشتم!!!

کاش بقشون یادم بود! بعد فاکتور میمیک و تریپ حق به جانبشو هم اضاف کنید...
حالا حسابشو بکنید واسه پانتومیم و بقیه بازیامون وقتی این دختر خاله هه اصفهان باشه، چه دل و روده ای از ما تو دهنمون میاد!!!!
فقط خواستم بگم یه همچین فامیل طنزی داریم ما




پنجشنبه 4 اسفند 1390-19:11



ساعت طرفا یازده شب بود، در خوابگا دخترا رو بسته بودن و این به معنی آزادی عمل بود واسه ما!!


لباسمو پوشیدم و هدفونو از زیر پیرهنم سیم کشی کردم تا بره تو جیب شلوارم. ام پی تری پلیرو بهش وصل کردم و از رندوم درش آوردم. یه قند متوسط برداشتم و تو لحظه ی آخر قبل از بیرون اومدنم یه لیوان چای ریختم. فکرم زیادی مشغول بود؛ یه جورائی دلم تنگ بود. واسه چی یا کی نمی دونستم! چند روزی بود شدید غصه داشتم. اوایل ترم سه یا ترم چهار.
خلاصه سریع زدم بیرون. تا "باغبانی" رفتم و تو راه کل تمرکزمو گذاشته بودم رو این که تکون زیادی به لیوان ندم و نریزمش.
نشستم رو لبه ی جوی بتنی آب. آلبوم ستاره دنباله دارو جستم. سعی می کردم لحظه play کردن ترک "ستاره دنباله دار" با شروع نوشیدن چای رو مچ کنم!!
پلی کردم و شروع به نوشیدن چای. همینجوری عکس یه نفر جلو چشمم اومد و موندگار شد. چشامو بستم...  انگاری پشت پلکام حک شده بود!


چایی به وسط نرسیده و آهنگ به 1/3 نرسیده بغضم ترکید.
تو دلم تکرار میکردم:
"تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار / اما شبای بی کسی یکی نمونده موندگار؛ یکی نمونده از هزار.
ستاره های گم شده، هر شب من هزار هزار / اما همیشگی توئی ستاره ی دنباله دار
ای آخرین، تنها ترین آواره ی عاشق، هر شب عمرم همراه با من؛ ستاره ی عاشق..."


تازه فهمیدم دلتنگ چی بودم. تازه فهمیده بودم این بغض لعنتی چرا این همه مدت تو گلوم جا خوش کرده بود. بغض داشتم اما نمیدونستم از کجا اومده!! بیچاره چند روز دنبال بهونه بود خودشو بندازه بیرون؛ آزاد شه!!
اشکم شدید میشد و شدید میشد... آهنگ تموم! گذاشتم ریپید. حیف بود اشکم قطع بشه. انگاری حس می کردم عین ثوابه! اشکامو مقدس میدونستم و یه حس عجیبی داشتم که انگار این اشکا که از چشمم میاد بیرون داره آروم آروم خباثت ها و آلایشامو بیرون میکشه!


اون شب شد شبی که بیشترین حجم اشکمو ریختم و این آهنگ -با احتساب دفعات بعدی که باهاش سوختم و اشک ریختم- شد بعض آلود ترین آهنگ زندگیم.
شبای زیادی رو به همین شکل با این آهنگ گذروندم. اما اون شب عجیب دلچسب شد واسم.
تا همیشه ی خدا این آهنگو گوش میدم به یاد همیشگی ترین ستاره ام و تنها کسی که تو تک تک نورون های ذهنم خونه داره. عزیزی که مطئنم انقد به من عاشقه و عاشقه فقط و فقط واسه خودم. وچه بسا حتی بیشتر از خودم!!
به خدا تا هست غم ندارم


”... ای تو آشنای نا شناسم / ای مرحم دست تو لباسم
دیوار شبم شکسته از تو / از ظلمت شب نمی هراسم
انگار که زاده شده با من / عشقی که من از تو می شناسم
انگار که زاده شده با من / عشقی که من از تو می شناسم "

                     

                                                                دانلود ترک (2.2 مگابایت)




شنبه 26 آذر 1390-02:35



امشب برایم شب تلخ و عجیبی بود!

غریب، چون راز اندود ظلمت دالان شب؛ کوچک، چون گلوگاه پرنده.

بغضی گران بر گلو و پاره اشکی بر دیده؛ عزم به ناکجا و راهی بی مقصد. با ثقیل غم آشنای دوستی بر خاطر محزون.
به دل شوق فریادی سخت و به لب قفل خموشی...

ای عزیز نادیده؛ بستر سترگ علاقه، تندیس آشنایی، که به چنین بازی گرانی نشسته ای! "ای پری واره در قالب آدمی که پیکرت جز در خل واره ی ناراستی نه می سوزد.."

امشب؛ساعاتی که بی سبب، کوی به کوی و برزن به برزن به خلوتی گز میشد و ریزش مواج برگ هایی در پاسخ نسیمی سرد و ناگهانی، به خلوتم رنگ اعجاز و عجب میکشید؛ نوای حنجره ی مخدوش و "فریاد" بنفش "اخوان" بود که به قانونِ احتمالی صرف، از نوع هوش مصنوعیِ زاده ی خلاقیت بشر –تِرَک های رندوم موبایل- به گوشم زجر و زجه ی عاجزانه ی فردا را نوید میداد...:

...تا سحرگاهان که می داند
 که بود من شود نابود؟

وای آیا هیچ سر برمی کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بی دادگر بنیاد
می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد


روزهای اخیر چنین بر من گذشت:
لختی حدیث اندوه بار وظیفه و لختی هراس کدورت...

کاش می دانستی "انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود... توان دوست داشتن و دوست داشته شدن؛ توان شنفتن؛ توان دیدن و گفتن؛ توان اندوهگین و شادمان شدن..."
باز هم آیا بایست بگویم؟ آیا رازی بدین کج خلقی و خرد گریزی تو را است که من به فهم آن عاجز؟

به من عذاب انتخابی بود میان گفتن و ناگفتن. به برگزیدن گفتن، زبان خواهم سوزاند و به نگفتن، جگر!
چشم وا کردم، سکوتم آب شد / چشم بستم، بسترم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید / آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان / دستهایم، دفترم آتش گرفت

دشواری وظیفه ام وادار نمود... پس:
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت / اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست

 زبان گشودم و فارغ از از تشویش نتیجه، هذیان هایم به گوش ها سپردم. پاسخی اما...
گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر / گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

بیش از اینم یارای گفتن نبود! فقط ای دوست، به سماجتی دیوانه وار می گویمت باز: بگذار بگریزد این احساس بی لبخند؛ بگذار بگریزد...

دیگر سکوت گزیدم. سکوت با جامه ی بی تفاوتی برگزیدم و امشب به تجسم امیدبخش رهائی ات دیده فرو خواهم بست. به آروزی فردایی که دیبای ذوق، خاکستریِ روزت رنگین کند و حریر معرفت، سیاهی شبت بپوشاند.

آن روز ناگزیر می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب
                        در آسمان ببینند
...
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
                     آغاز می شود...

به پایان:
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش / می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

پ.ن:
همیشه دوست داشتم رسول کربکندی رو ببینم. کلی باهاش حرف داشتم!
امشب که از زور و سوز سرما به قصد ادای حاجت عزم بیمارستان عسگریه کردم دیدمش. اما وسط اون هجمه ی بغض و غم، سلام و عرض ارادت ساده هم از زبونم در نیومد!!

بعد نوشت:
امروز بهترم. فقط یک کم سرم سنگینه!!

اومدم فقط بازم دعا دیگه بکنم و برم...  دور باد آفت دور فلک از جان وتنش
و...:
                                                          یارب ز چشم زخم زمانش نگاه دار!



شنبه 19 آذر 1390-02:04



تو اون پست قبلی اومدیم خونه رو دیدیم، پسندیدیم، به نام زدیم!
این پست به منزله ی آوردن آینه-قرآنه؛ تا چند روز دیگه که اسباب کشی کنیم.

دوس ندارم چارکول رو تلخ شروع کنم. اما الان تنها دغدغه ای که دارم اینه! یه اشتباه بزرگ از یه دوست فوق العاده عزیز. اشتباهی که شاید تو روند زندگیش تاثیر فوق العاده بدی بذاره و من رک تر از اون حرفا دیگه واقعاً نمیتونم بزنم...
فقط خدا کنه؛ خدا کنه اشتباه از من باشه. البته ترجیح میدم من اشتباه نکرده باشم، اما اون هر چه زودتر از اشتباهش دست بکشه. یه حس فوق العاده، فوق العاده، فوق العاده بدی دارم.
شاید اگه خودش اهمیت این قضیه واسه من و نگرانی شدیدمو بدونه نتونه درک کنه. شایدم بتونه...
به نیتش قرآن باز کردم و فال حافظ هم گرفتم. 190شعرا؛ تا آخر صفحه محوریتش ایمان و عذاب و نزول قرآن به عربی و رهنمودهای قرآن و... بود
حافظ:
گل بی رخ یار خوش نباشد/ بی باده بهر خوش نباشد
با یار شکر لب گل اندام / بی بوس و کنار خوش نباشد
یه دفعه دیگه گرفتم:
ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای / فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل / چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای
دوباره:
المنه لله که در میکده باز است / زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم . با دوست بگوییم که او محرم راز است

نمیفهمم... اولی و دومی رو قشنگ خلاف حسی که دارم تعبیر میکنم اما سومی نه!

خدا خودش به خیر بگذرونه... خدایا هوامونو داشته باش. نوکرتم

            



سه شنبه 8 آذر 1390-18:37



بر هفت فلک بگذر، افسون زحل مشنو
بگذار منجم را در اختر و در فالک







  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2